تبليغاتX
مثل تنهايي شب


مثل تنهايي شب

آرزویی زیباتر از تو سراغ ندارم!!

چند سالی میگذشت که دایره آبی قطعه گمشده خود را پیدا کرده بود. اکنون صاحب فرزند هم شده بود، یک دایره آبی کوچک با یک شیار کوچک.

زمان میگذشت و دایره آبی کوچک، بزرگ میشد. هر چقدر که دایره بزرگ تر میشد شعاع آن هم بیشتر میشد و مساحت شیار که دیگر اکنون تبدیل به یک فضای خالی شده بود نیز بیشتر.
 
آنقدر این فضای خالی زیاد شد و دایره ناراحت تر که ناچار برای کمک به سراغ پدر رفت و به او گفت: پدر شما چرا جای خالی ندارید؟
پدر گفت: عزیزم جالی خالی نه، قطعه گمشده. هر کسی در زندگی خود قطعه گمشده دارد من هم داشتم، مادرت قطعه گم شده‌ی من بود. با پیدا کردن او تکمیل شدم. یک دایره کامل.
پسر از همان روز جست و جوی قطعه‌ی گمشده خود را آغاز کرد. رفت و رفت تا به یک قطعه‌ای از دایره رسید شعاع و زاویه آن را اندازه گرفت درست اندازه جای خالی بود ولی مشکل آن بود که قطعه زرد بود.


 
دایره باز هم رفت تا اینکه به یک مثلث رسید که فضای خالی خود را با قطعه‌های رنگارنگ کوچک پر کرده بود.


 
دایره دیگر از جست و جو خسته شده بود تا اینکه به یک قطعه مربع گمشده رسید، به او گفت شما قطعه گمشده من را ندیدید؟
قطعه مربع گریه کرد و گفت: من هستم
- ولی شما مربع هستید و قطعه گمشده‌ی من قسمتی از دایره
- من اول قطعه‌ای از دایره بودم یعنی دقیقا بگویم قسمتی از شما و منتظرتان که یک مربع قرمز آمد. قطعه‌ی گمشده

او مربع بود ولی من گول خوردم و خود را به زور داخل فضای خالی او کردم، به مرور زمان تغییر شکل دادم و به شکل فضای خالی مربع در آمدم .ولی او قرمز بود و من آبی، به هم نمی‌خوردیم. اکنون پشیمانم. من قطعه‌ی گمشده‌ی شما هستم. .


 
دایره که دید قطعه گمشده خود را پیدا کرده سعی کرد او را در فضای خالی خود جا دهد اما نشد، بنا بر این او را با طناب به خود بست و خوشحال راه افتاد. حرکت کردن با یک قطعه که سبب بد قواره شدن دایره شده بود خیلی سخت بود ولی دایره تمام این سختیها را به جان خریده بود و با عشق حرکت میکرد.
 
رفت و رفت ولی ناگهان گودال را ندید و داخل آن افتاد و گیر کرد. بخت به او رو کرده بود که قطعه‌ی گمشده‌اش قسمت بالای او بود و گیر نکرده بود. قطعه گمشده به او گفت: من را باز کن تا بروم و کمک بیاورم.
 
قطعه‌ی گمشده رفت و هیچ وقت برنگشت. دایره هم سالها آنقدر گریه کرد تا بیضی شد (لاغر شد) و توانست از

گودال بیرون بیاید. دلش شور میزد که نکند اتفاقی برای قطعه گم شده افتاده باشد. دنبال او به هر سو رفت. تا اینکه بالاخره او را پیدا کرد. کاش هیچ وقت او را پیدا نمی‌کرد.
 
نتیجه گیری اخلاقی : سعی کنید گول تکه های گمشده دروغی رو نخورید

نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت 12:15 توسط دنيا | |

ازدواج

پروردگارا معبودم شكرت را چگونه بجا آورم كه الطافت را نثارم مي كني .... زيباي من شكرت كه زيبائي خود را در نگاه معشوقم نشانم مي دهي .... مهربانا چگونه سر به استانت گذارم كه مهرباني و من توانائي سپاست را ندارم و خطا كارتر از هميشه به رحمتت نياز دارم...

دل خسته و تنهايم ،به ارامشي رسيده كه تو ارزاني داشتي و دستهاي تنهايم حضور دستهائي را لمس ميكند كه مهرباني تورا نشانه دارد.

روح غم الودم كه عاشقي را رويا ميدانست عشقي مهمان قلبم كرده كه تو مي خواهي شيريني ابديت را ارازنيش كني

شكرت خدا ....................... شكرت مهربانا .... مرا لايق ان دانستي كه پيوند قلبم با بهترين روز دنيا گره دادي ... ياريم ده الگو پذير خوبي از زندگي بهترينهايت باشم ....

حضورت را از من نگير و هميشه كنارم باش ... مثل هميشه تا هميشه.... لطفت را از من و عشقم نگير مثل هميشه تا ابد....

براي تك تك قلبهاي تنها لذت عشقي ابدي مثال خودم را ارزو مي كنم... دوباره متولد شدن در اغوش و بازوهاي دلدار ارزو مي كنم ....

دعاي خيراتان و  ارزوي زندگي زيبا در كنار همسرم بهترين هديه زندگي جديدم از شما براي من...

نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 20:9 توسط دنيا | |

زن نمی دانست که چه بکند؛ خلق و خوی شوهرش از این رو به آن رو شده بود قبل از این می گفت و می خندید، داخل خانه با بچه ها خوش و بش می کرد اما چه اتفاقی افتاده بود که چند ماهی با کوچکترین مسئله عصبانی می شود و سر دیگران داد و فریاد می کند؟

آن مرد مهربان و بذله گو الآن به آدمی ترسناک و عصبی مزاج تبدیل شده است. زن هر چه که به ذهنش می رسید و هر راهی را که می دانست رفت اما دریغ از اینکه چیزی عوض شود. 

 همسر

روزی به ذهنش رسید به نزد راهبی که در کوهستان زندگی می کند برود تا معجونی بگیرد و به خورد شوهرش دهد، شاید چاره ای شود ! از اینرو بود که زن راه سخت و دشوار کوهستان را پیش گرفت و بعد از ساعتها عبور از مسیرهای سخت، خود را به کلبه ی راهب رساند، قصه ی خودش را به او گفت و در انتظار نشست که ببیند چه معجونی را برایش می سازد.

راهب نگاهی به زن کرد و گفت: چاره ی کار تو در یک تار مو از سبیل ببر کوهستان است. ببر کوهستان؟ آن حیوان وحشی؟راهب در پاسخ گفت: بله هر وقت تار مویی از سبیل ببر کوهستان را آوردی چیزی برایت می سازم که شوهرت را درمان کند و زن در حالتی از امید و یاس به خانه برگشت.

 
نیمه شب از خواب برخاست. غذایی را که آماده کرده بود، برداشت و روانه ی کوهستان شد آن شب خود را به نزدیکی غاری رساند که ببر در آن زندگی می کرد از شدت ترس بدنش می لرزید اما مقاومت کرد. آن شب ببر بیرون نیامد. چندین شب دیگر این عمل را تکرار کرد هر شب چند گام به غار نزدیکتر می شد تا آنکه یک شب ببر وحشی کوهستان غرش کنان از غار بیرون آمد اما فقط ایستاد و به اطراف نگاهی کرد. باز هم زن شبهای متوالی رفت و رفت. هر شبی که می گذشت آن ببر و زن چند گام به هم نزدیکتر می شدند.

 
این مسئله چهار ماه طول کشید تا اینکه در یکی از آن شبها، ببر که دیگر خیلی نزدیک شده بود و بوی غذا به مشامش می خورد، آرام آرام نزدیکتر شد و شروع به غذا خوردن کرد. زن خیلی خوشحال شد. چندین ماه دیگر اینگونه گذشت.

 
طوری شده بود که ببر بر سر راه می ایستاد و منتظر آن زن می ماند زن نیز هر گاه به ببر می رسید در حالی که سر او را نوازش می کرد به ملایمت به او غذا می داد، هیچ سرزنش و ملامتی در کار نبود هیچ عیب جویی، ترس و وحشتی در میان نبود و هر شب آن زن با طی راه سخت و دشوار کوهستان برای ببر غذا می برد و در حالی که سر او را در دامن خود می گذاشت، دست نوازش بر مویش می کشید چند ماه دیگر نیز اینگونه گذشت تا آنکه شبی زن به ملایمت تار مویی از سبیل ببر کند و روانه ی خانه اش شد.

صبح که شد، شادمان به کوهستان نزد آن راهب رفت تار موی سبیل ببر را مقابل او گذاشت و در انتظار نشست. فکر می کنید آن راهب چه کرد؟ نگاهی به اطرافش کرد و آن تار مو را به داخل آتشی انداخت که در کنارش شعله ور بود.


زن، هاج و واج نگاهی کرد در حالی که چشمانش داشت از حدقه بیرون می زد ماند که چه بگوید. راهب با خونسردی رو به زن کرد و گفت: ”مرد تو از آن ببر کوهستان، بدتر نیست، توئی که توانستی با صبر و حوصله، عشق و محبت خودت را نثار حیوان کوهستان کنی و آن ببر را رام خودت سازی،

در وجود تو نیرویی است که گواهی می دهد توان مهار خشم شوهرت را نیز داری، پس محبت و عشق را به او ببخش و با حوصله و مدارا خشم و عصبانیت را از او دور ساز

نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 19:50 توسط دنيا | |

زندگي بدون اعمال جنسي مي تواند در دنيا به وجود آيد، انسان ها مي توانند به فراسوي ث.ک.ث بروند، ولي فقط با فهميدن كامل ث.ک.ث و آشناساختن كامل خود با آن. انسان ها فقط با درك درست و كامل معني ث.ک.ث، كانال هاي آن و شناخت كامل ساختار ث.ک.ث است كه مي توانند از اين نيرو رها گردند. شما نمي توانيد با بستن چشم هاي خود بر روي يك مشكل، خودتان را از آن آزاد گردانيد. فقط يك انسان ديوانه مي تواند فكر كند كه با بستن چشمانش، دشمن ازبين خواهد رفت. شترمرغ در كوير چنين فكر مي كند. شترمرغ سرش را درون ماسه ها پنهان مي كند و چون ديگر نمي تواند دشمن را ببيند، فكر مي كند كه دشمن وجود ندارد....


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 23:4 توسط دنيا | |

الهی شمع بشی پروانه شم، دورت بگردم
بدش فوتت کنم خاموش بشی، هر هر بخندم!!!

 
 
===============================
 
 
گریه را به خنده بفروش که خراب خنده‌هاتم، بازم مثل قدیما من هوادار چشاتم، زندگی مثل جاده است من و تو همسفراشیم، قدر همدیگر و بدونیم شاید فردا نباشیم.
 
 
===============================
 
 
خدا یا چگونه زندگی کردن را به من بیاموز چگونه مردن را خود خواهم آموخت.

 
===============================
 
 
بدون اراده متولد می شویم،با حیرت زندگی می کنیم و سپس با حسرت می‌میریم اما آنچه که هرگز فروغش رنگ فنا نمی‌پذیرد دوستی‌های پاک و بی آلایش است.

 
 
===============================
 
 
من صفرم(0)،تو دویی(2)
با تو بیستم،بی تو نیستم!

نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 13:2 توسط دنيا | |


Design By : Night Skin