تبليغاتX
________ تولد دوباره ___________


________ تولد دوباره ___________

.....................آرزویی زیباتر از تو سراغ ندارم...........................

صبر کردن دردناک است و فراموش کردن دردناکتر....

ولی از همه دردناکتر این است که : ندانی باید صبر کنی یا فراموش....!؟
------------------------------
روزگار اما با ما وفا نداشت... طاقت خوشبختی ما را نداشت
پیش پای عشق ما سنگی گذاشت... بی گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر این قصه هجران بود و بس... حسرت و رنج فراوان بود و بس
-----------------------------
خنده دل بینی و از گریه دل غافلی.....خانه ما اندرون ابری و بیرون آفتابی
----------------------
تو اگر می دانستی که چه زخمی دارد که چه دردی دارد خوردن خنجر از دست عزیزان ،  از من خسته نمی پرسیدی که چرا تنهایی
----------
نمیخواهم به جز من دوستدار دیگری باشی. برای لحظه ای حتی به فکر دیگری باشی
نمیخواهم به غیر از من بگیرد دست تو دستی.. نمیخواهم کسی یارت شود در پهنه هستی
نمیخواهم کسی نامش بر لبهای تو بنشیند. نمیخواهم کسی امروز با یار من سخن گوید.
اگر چه قاصد من باشد و پیغام من گوید
-------------------------------------
در عرض یک دقیقه می شود یک نفر را خرد کرد. در یک ساعت می شود یکی را دوست داشت. در یک روز می شود عاشق شد. ولی یک عمر طول می کشد تا کسی را فراموش کنی
--------------------------------------
گر خواهی نشوی آلت دست همه کس.... سعی کن تا که نگردی تو گرفتار هوس
-----------------------------
دل از رفتنت اگر چه شاکی ست... دوست دارمت به هر چه پاکی ست
---------------------------------------------
او رفت.... من خودم از او خواستم برود برای همیشه.... ولی بعد از رفتن او بود که احساس کردم ... دیگر هیچ کس را نمی توانم واقعا مثل او دوست داشته باشم.
------------------------------
فراموش نمی کنم.... فراموش نمی کنم با آن چشمهای شیطانی تنم را لمس می کرد، نوازش دستهای کثیفش روحم را آزار می داد. نفسش بوی تعفن می داد. لبهایش گرمایی نفرت انگیز داشت. با هر بوسه احساس می کردم به من خیانت شده ، بارها خواستم فرار کنم ، ولی زندانی اش بودم . من محکوم بودم به او تن بسپارم ، محکوم به هرزگی ... داشتم تاوان می دادم. تاوان فراموش کردن آدمیت، فراموش کردن معصومیت دخترانه ام... معصومیت دخترانه ام.......
----------------------
داروها و دوستیها هر دو مشکلات را حل می کند. تنها تفاوتشان در این است که دوستی هیچ وقت تاریخ انقضاء و بها و اندازه ندارد
---------------------
با تو هستم.. آری با تو ... تو که فکر می کنی من در جدایی از تو بهترین لحظات را دارم... بدان گاهی وقتها به زور و جبر روزگار مجبور به جدایی هستیم... مجبور به جدایی... فقط خدا می داند در این جدایی اجباری چه بر روز روح و قلب و جسم من آمده... باور کن مجبور بودم.... چاره ای دیگر نبود. راه حل دیگری پیدا نکردم. باور کن مجبور بودم.. نباید مرا سنگدل و بی رحم بخوانی. نباید فکر کنی ... حتی برای لحظه ای فکر کنی فرد دیگر جایت را گرفته.. من بعد تو در به روی همه دنیا و آدمهایش برای همیشه بستم... بعد تو من از زندگی کردن انصراف دادم.فقط با یاد و نام و خاطرات با تو بودن به زندگی ادامه می دهم تا شاید...!؟ راهی جز جدایی نبود.باور کن تا همیشه همیشه دوستت دارم و تو تنها «...» هستی.
به قول مهستی (خدا رحمتش کند):شاید اگر دائم بودی کنارم. یک روز می دیدم که دوستت ندارم. میخوام بروم که تا ابد بمونم. سخته برای هر دومون می دونم. فکر نکنی دوری و اینجا نیستی.قلب من اونجاست تو تنها نیستی......رفتن من شاید یه امتحانه واسه شناخت تو در این زمونه. غصه نخور زندگی رنگارنگه. یه وقتهایی دور شدن هم قشنگه....
-----------------------------------
سربلندی گر تو خواهی با همه یکرنگ باش.... قالی از صد رنگ بودن زیر پا افتاده است
---------------------------------
او می گفت: یادم باشه که یادت باشه که یادم بیاری که یادت بدهم که یاد بگیری که یادم بیاری که همیشه به یادتم و یادت هیچ وقت از یادم نمی رود. این را یادت نره......... (اما  چه زود او مرا از یاد برده برای همیشه)
----------------------------------------
با خود عهد بستم فراموشت کنم، نفس هایم را در سینه حبس کردم، پرده ای سیاه به یادت آویختم، زندگی را فراموش کردم. خاطراتت را ناباورانه به دور ریختم.... اما نشد ... باور کن نشد فراموشت کنم
-------------------------------------
در حیرتم از مرام این مردم پست... این طایفه زنده کش ، مرده پرست
تا هست به ذلت بکشندش ز جفا... تا مرد به عزت ببرندش سر دست
-----------------------
لیلی شبی به مجنون زد اس ام اس، که آخر تا به کی تأخیر و فسفس
اگر عقدم نخوانی سال جاری، روم تهران شوم دختر فراری
-----------------------------
شب و روزها را در آرامشی مرموز می گذرانم... آرامش قبل طوفان است.... می دانم .... می دانم دلم بیشتر برایت تنگ می شود
---------------------------------
هیچ کس نمی تواند به عقب برگردد و دوباره شروع کند
اما همه می توانند از همین حالا شروع کنند و پایان تازه ای بسازند
------------------------------------
مشکلات به سبکی هوا، عشق به عمق اقیانوس، دوستی به محکمی الماس، موفقیت به درخشانی طلا... اینها آرزوهای من
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 20:14 توسط دنيا | |

donya
:ادامه مطلب:
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 20:9 توسط دنيا | |

donya
:ادامه مطلب:
نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 20:12 توسط دنيا | |

کاش در کنارم بودي ، کاش ميتوانستم تو را در آغوشم بگيرم و نوازش کنم....
 
باورم نميشود که از من اينهمه دور هستي و فاصله بين من و تو بيدادميکند....
 
کاش مي توانستم دستانت را بگيرم و با تو به اوج خوشبختي بروم....
 
کاش ميتوانستم بوسه اي بر گونه مهربانت بزنم.... اي کاش ، کاش ، کاش....
 
دلم بدجور هواي تو را کرده هست عزيزم....

 

 دلم بدجور در حسرت ديدار تو هست اي بهترينم....
 
باورم نميشود ، اين همه فاصله در بين من و تو غوغا ميکند
 
 و درياي غم و دلتنگي در قلبهايمان طوفان به پا ميکند ، امواج تنهايي مثل 

 

خنجر در قلبهايمان مينشيند ....
 
و اي کاش در کنارم بودي ... کاش بودي و دلم را از اميد و آرزوهاي انباشته

 

شده خالي ميکردي....
 
باورم نميشد ، سخت است باور کردنش ، با نبودنت در کنارم گويا در اين دنيا

 

تنهاي تنهايم ....

بي کس ، بي نفس ، ميروم با همان پاهاي خسته ، در جاده اي که به آن

 

سوي غروب خورشيد ختم شده است....
 
 کاش که تو در کنارم بودي....آنگاه ديگر هيچ آرزويي از خداي خويش
نداشتم....
 
سخت است ولي بايد نشست در گوشه اي و گريست و انتظار کشيد تا تو به

 

سوي من بيايي...

 

و اي کاش تو در کنارم بودي ، باورم نميشود رفته اي و بار سفر را بسته اي ،

 

دلم  بدجور براي تو تنگ است ....

 

باورم نميشود که رفته اي....

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 17:25 توسط | |

بر اساس یک تحقیق که از سوی یک شرکت تولید کننده وسایل الکتریکی و خانگی منتشر شده است یک زن در طول عمرش به طور متوسط 346 کیلومتر لباس اطو می کند! بر اساس این تحقیق یک زن در طول یک سال به طور متوسط 6 کیلومتر لباس اتو می کند. این به معنای 24 ساعت اتو کردن مداوم است...


:ادامه مطلب:
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 23:48 توسط دنيا | |

بي تو طوفان زده ي دشت جنونم ،صيد افتاده به خونم

تو چنان مي گذري غافل از اندوه درونم ؟

بي من از کوچه گذر کردي و رفتي

بي من از شهر سفر کردي و رفتي

قطره اي اشک درخشيد به چشمان سياهم

تا خم کوچه به دنبال تو لغزيد نگاهم !

تو نديدي ٬نگهت هيچ نيفتاد به راهي که گذشتي

چون در خانه ببستم ،دگر از پاي نشستم

گوئيا زلزله آمد،گوئيا خانه فرو ريخت سر من

بي تو من در همه شهر غريبم ،بي تو کس نشنود از
اين دل بشکسته صدايي

بر نخيزد دگر از مرغک پر بسته نوايي،تو همه بود و نبودي

تو همه شعر و سرودي،چه گريزي زبر من ٬که زکويت نگريزم

گر بميرم زغم دل،به تو هر گز نستيزم

من و يک لحظه جدايي ؟
نتوانم . . . . نتوانم
بي تو من زنده بمانم
*******************************
اگر بعد از مرگم از تو پرسيدند : آن وجودي را كه زماني با تو ميديدند
كه بود؟

بگو: دنيايي از عشق بود كه درحسرت رسيدن به كرانه عشق مرد.

بگو: ديوانه ي بت پرستي بود كه بتش را ديوانه وار دوست مي داشت.

بگو: اشك در بدري بود كه به هيچ ديده اي به جز ديده ي من آشيان نداشت.

بگو: براي اندك زماني با من بود ولي تا آخرين
لحظه هايش مي گفت :

تــا ابـــد دوستت دارم

 

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 23:43 توسط دنيا | |

آسمان را که مینگرم عطر خیالت مجالم نمیدهد...
دوباره از نو بازمیگردم به سر سطر ...آنجا که نام زیبای تو نگاشته شده است...
آنجا که نام من آغاز میشود...آن لحظه که عشق می روید و من در هوایش
نفس میکشم...فانوس ستاره ها را خاموش میکنم و چهره ی مهتاب را در پشت ابرها
پنهان میکنم ...تا دستانم در دست های گرم تو جای دارد چشم هایم را بر روی
هر آنچه دیدنیست میبندم...تصنیف عشق را برایت زمزمه میکنم...
تا غروب ستاره ها کنارم بمان و بدان که عاشقانه دوستت دارم...

donya

یه لحظه ، همین نزدیکی  :
 
قدرزمان حال را بدانيد كه گذشته بر نمي گردد و آينده شايد نيايد " گالیله"
 
در کنار تلی از خاکستر تنها مانده ام... خاکستری از تمام خواستن ها و دل بستن ها...
از امید و عشق ...خاکستری از جنس عبور
سکوت را می نگرم که چگونه در همسایگی اش محمل گزیده ام و او پر هیاهو تر از
همیشه فریاد میکشد...اطرافم جز استخوانهای سردی که صدای خرد شدنشان غرش باد را
خاموش میکند هیچ چیز نمی یابم...دوباره گم شدم در میان قفسی که برایم ساخته ای... 
چشم هایم مدام تو را جستجو میکنند و سراغت را از من میگیرند....
از من که فاصله ی خیالم با تو اندازه ی دلی تنگ و گونه ای خیس شده...
کاش کمی انتظار چاشنی خیالم بود...انتظاری بس بیهوده...
اینگونه لااقل گمان میکردم در این ورطه نگاهی نگران و دلی بیتاب را به همراه دارم...
اینگونه شاید دیگر در این دنیای تلخ در دستان خالی عادت به دنبال خود نمیگشتم...
استخوان ها را در آغوش میگیرم...دوباره از نو در زندانی محصور میخزم...
حتی برای روح سرگردانم هم صدایی خیس نغمه نمی خواند...!!!
 
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 23:40 توسط دنيا | |

donya
:ادامه مطلب:
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 22:30 توسط دنيا | |

قابل توجه خانم ها و دختر خانم

شماهايي كه مطمئنا به زيبايي و داشتن پوستي شاداب و با نشاط  اهميت مي دهيد.

donyamashog


:ادامه مطلب:
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 15:20 توسط دنيا | |

ویرانه نه آن است که جمشید بنا کرد ، ویرانه نه آن است که فرهاد فرو ریخت ، ویرانه دل ماست که با هر نگه تو صد بار بنا گشت و دگر بار فرو ریخت .
 
محبت را از درخت آموز که سایه از سر هیزم شکن هم بر نمیدارد .
 
 
 
دلم گرفته از آدمایی که میگن دوستت دارم اما معنیشو نمیدونن،از ادمایی که میخوان ماله اونا باشی اما خودشون ماله تو نیستن،از اونایی که زیر بارون برات میمیرن و وقتی افتاب میشه همه چیز یادشون میره!
 
ازم پرسید منو بیشتر دوست داری یا زندگیتو؟ گفتم زندگی ناراحت شد و رفت اما فکر نکرد شاید اون تمام زندگی من باشه
 
به همه لبخند بزن اما با 1 نفر بخند همه را دوست داشته باش اما به 1 نفر عشق بورز تو قلب همه باش اما قلبت مال 1 نفر باشه
 
زندگي مثل يه ديكته است ؛هي غلط مي نويسم و هي پاك مي كنيم،دوباره مي نويسيم و پاك مي كنيم.غافل از اين كه يه روز داد مي زنن ورقه ها بالا.
 
نجوم نخوندم،ولي مي دونم تو هفت آسمون يه ستاره ندارم...... فيزيک نخوندم،ولي مي دونم « هر عملي را عکس العملي است ......» غير از عشق من به تو و مي دونم که واحد اندازه گيري عشق , ژول و کالري و وات و ... نيست .... زيست شناسي نخوندم،ولي مي دونم قلب همون دله که مي تونه براي يه نفر تنگ بشه يا تندتر بزنه ..... شيمي نخوندم،ولي مي دونم اگه عشق نباشه مولکول هاي هيدروژن و اکسيژن نمي تونن ... اينقدر محکم همديگه رو فشار بدن که اشک جفتشون در بياد
 
وقتيكه عاشق چشمات شدم تازه فهميدم كه زيبايي چيست // وقتيكه تو رو در قلب كوچكم جاي دادم تازه صداي ضربان قلبم را شنيدم // وقتيكه دست در دستان تو نهادم تازه معناي گرمي را درك كردم // لحظه ها و ثانيه هايي را كه با تو سپري مي كنم بيشتر پي به معناي زندگي مي برم // هنگاميكه به ياد تو هستم مي فهمم كه آرامش چيست و هرگاه به جدايي مي انديشم كنار خود سايه مرگ را مي بينم
 
ميگي عاشق باروني، ولي وقتي بارون مياد چتر ميگيري بالاي سرت... ميگي عاشق برفي ولي طاقت يه گوله برف رو نداري... ميگي پرنده ها رو دوست داري ولي ميندازيشون تو قفس... ميگي عاشق گلهايي ولي خيلي راحت از شاخه جداشون ميکني... انتظار داري نترسم وقتي ميگي عاشقي؟

نمی خوام بگم دوستم داشته باش چون می دونم دوستم نداری.... نمی خوام بگم عاشقتم چون می دونم عاشق یکی دیگه ای..... نمی خوام بگم برای من باش چون می دونم سهم یکی دیگه ای.... نمی خوام بگم با من حرف بزن چون می دونم با من حرفی واسه گفتن نداری.... فقط میگم ...منو ببخش...منو ببخش چون عاشقت شدم....نمي بخشمت ....بخاطر تمام خنده هايي كه از صورتم گرفتي .... بخاطر تمام غمهايي كه بر صورتم نشاندي .... نمي بخشمت.... بخاطر دلي كه برايم شكستي .... .. بخاطر احساسي كه برايم پرپر كردي ..... نمي بخشمت .... بخاطر زخمي كه بر وجودم نشاندي.....بخاطر نمكي كه بر زخمم گذاردي....و مي بخشمت بخاطر عشقي كه بر قلبم حك كردي
 
 
 
اگر روزي دشمن پيدا كردي، بدان در رسيدن به هدفت موفق بودي! اگر روزي تهديدت كردند، بدان در برابرت ناتوانند! اگر روزي خيانت ديدي، بدان قيمتت بالاست! اگر روزي تركت كردند، بدان با تو بودن لياقت مي خواهد
 
هيچ وقت مغرور نشو......... برگ ها وقتی ميريزن که فکر ميکنند طلا شدند
 
یکبار از کنار دریا عبور کردی یک عمر امواجش برای بوسیدن جای پاهات میان و میرن

مرداب براي به دست آوردن نيلوفر سالها ميخوابه تا آرامش نيلوفر بهم نخوره.پس اگه کسي رو دوست داري براي داشتنش سالها صبر کن.
 

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 15:16 توسط دنيا | |

donyamashog

اینم چندتا عکس ناز برای دیدن البوم کامل به ادامه مطلب برید


:ادامه مطلب:
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 0:48 توسط دنيا | |

اندازه لباس
اندازه و مناسب بودن لباستان، برای حس اعتماد به نفس بسیار مهم است. ژاکت مثال بسیار خوبی است. یک ژاکت شل و گشاد باعث می شود کثیف و نامرتب جلوه کنید. ژاکتی که اندازه تان باشد شما را تمیزتز و مرتب تر نشان میدهد و باعث میشود با اعتماد به نفس بیشتری بایستید و راه بروید. در اینجا نمونه های دیگری نیز برای شما مطرح م یکنیم تا ببینید هر لباسی در چه اندازه ای باشد به شما اعتماد به نفس خواهد داد....


:ادامه مطلب:
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 0:30 توسط دنيا | |

شوق پرواز مجازی..... بال های استعاری
لحظه های کاغذی را ..... روز و شب تکرار کردن
    خاطرات بایگانی..... زندگی های اداری
   آفتاب زرد و غمگین..... پله های رو به پایین
سقف های سرد و سنگین..... آسمان های اجاری
با نگاهی سرشکسته..... چشم های پینه بسته
خسته از درهای بسته..... خسته از چشم انتظاری
صندلی های خمیده..... میزهای صف کشیده
خنده های لب پریده..... گریه های اختیاری
عصر جدول های خالی..... پارک های این حوالی
پرسه های بی خیالی..... نیمکت های خماری
رونوشت روزها را..... روی هم سنجاق کردم
شنبه های بی پناهی..... جمعه های بی قراری
عاقبت پرونده ام را..... با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزی..... باد خواهد برد باری
روی میز خالی من..... صفحه ی باز حوادث
در ستون تسلیت ها..... نامی از ما یادگاری
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 23:57 توسط دنيا | |

و به شوق نگهت شب همه شب بیدارم
ثانیه.روز.زمان.ساعت و من دلتنگم
دیگر از هرچه دروغ است و کلک بیزارم
خسته از هرچه که بی تو به سرانجام رسید
خسته از شعر و هر صحبت طوطی وارم
گرمی وحرم حضورت بدنم را سوزاند
نکند خوابم و یارب نکند تب دارم؟
گرم صحبت شدم و هیچ نمی دانستم
ساعتی هست که همصحبت این دیوارم

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 23:55 توسط دنيا | |

دل به چشمای تو بستم تو شدی همه وجودم

عشق تو باور من شد با تموم تاروپودم

هرکی اومد سر راهم چشمامو بستم و ندیدم

عکس تو توی دست من بود تورو با دلم خریدم

برای نفس کشیدن عشق تو دلیل من بود

بودن تو پیش چشمام خواب و رویای شبم بود

من همه ترانه هامو واسه چشم تو نوشتم

ندونستم تو غروبی وای چه تلخه سرنوشتم
donyamashog
من توی بهد گرگ و میشم تو چته!
من زدم تیشه به ریشه ام تو چته!
از نگاه عرضه خیال من دارم شکنجه می شم تو چته!
اسممو چند دفعه بردی تا حالا!
چند ستاره کم آوردی تا حالا!
تو مثل من که همش بد میاره به در بسته نخودی تا حالا!
دددددددددددل دیگه بسشه درد
توی بذره حسرت
توی سایه های مردن
آهههههه دیگه خسته شودم
دل شکسته شودم
بازم  می مانم
من پل دست نیازم تو چته!
من می سوزمو می سازم تو چته!
توی غبار زندگی منم که مفت از تو نیستمو می بازم تو چته!
من همونم که شکستیش یادته!
به رگ فاصله بستیش یادته!
حالا آمدی چی رو نشون بدی ؟ دلی که نمی پرستیش یادته!
دددددددددددل دیگه بسشه درد
توی بذره حسرت
توی سایه های مردن
آهههههه دیگه خسته شودم
دل شکسته شودم
بازم  می مانم
عشق تو شعله خلوصه واسه من میگیم فرصت شب و روزه واسه هم فکر آس و پاسی خودتو کن نمی خواد دلت بسوزه واسه من
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 23:54 توسط دنيا | |

اینبار هم تقدیم می کنم به شما دوستای خوب و دوست داشتنی
 
به دنبال عشق کاملی می گردید و خواستار روابطی رویایی ، بدون درگیری و سراپا گرمی و ادراک ، پذیرش و مهربانی هستید بدانید که باید تمام عمرتان را در ناله و زاری سپری کنید ، در روی زمین عشق کامل وجود ندارد فقط عشق انسانی یافت می شود با دنیایی از نقص ها ، و این شمایید که باید این عشق را رشد دهید ، به روی زیباییش آغوش بگشایید و نقصهایش را با صبر ببخشایید ...                                                                                ( لئو بوسکالیا )

می گفت خیلی دوسش داره ، شب تا صبح ، صبح تا شب بهش فکر می کرد ، ذهنشو خالی کرده که فقط همونو توی ذهنش بشونه ، می خواست هیچ فکر مزاحم دیگه ای مانع از فکر کردن به اون نشه ،   روزهای قشنگی رو با هم گذروندن ، با هم رفتن ، گفتن ، خندیدن تا یه روز دعوا شد ، قهر شد ... چند روز و چند ماه توی خونه نشست و غصه خورد به همه می گفت " اشتباه کردم ، اون لیاقت عشقمو نداشته ، انتخابم اشتباه بوده ، دفعه دیگه بیشتر حواسمو جمع می کنم "
 دفعه دیگه بیشتر حواسشو جمع کرد ، یکی دیگرو انتخاب کرد ، باز عاشق شد ، باز خندید اما باز ... باز یه روز دعوا شد ، قهر کرد ... باز غصه خورد ، این بار بیشتر از دفعه پیش ... و باز عزمشو جزم کرد که دوباره انتخاب کنه ، به قول خودش  یه انتخاب درست و عاقلانه ... باز عاشق شد ، باز خندید اما ... کاش یکی پیدا می شد و بهش می گفت  " کسی که بلد نیست ببخشه ، هیچ وقتم یاد نمی گیره عاشق باشه، حالا هر چقدرم حواسشو جمع کنه !! " از عشق های زمینی بسان عشقهای آسمانی متوقع نباشید ، راستش را بخواهید تمام  صفحاتش زیبا نیست اما شما یاد بگیرید بخشهای زیبایش را بیشتر بخوانید ....

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 23:52 توسط دنيا | |

شريعتي:اگر عشق دوام يابد،به ابتذال ميکشد 
----------------------
امشب همه چيز رو به راه است
همه چيز آرام.....آرام  ... باورت مي شود ؟ ديگر ياد گرفته ام شبها بخوابم " با یاد تو  "
تو نگرانم نشو !
همه چيز را ياد گرفته ام !
راه رفتن در اين دنيا را هم بدون تو ياد گرفته ام !
ياد گرفته ام که چگونه بي صدا بگريم !
ياد گرفته ام که هق هق گريه هايم را با بالشم ..بي صدا کنم !
تو نگرانم نشو !!
همه چيز را ياد گرفته ام !
ياد گرفته ام چگونه با تو باشم بي آنکه تو باشي !
ياد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به ياد تو !
ياد گرفته ام که چگونه نبودنت را با روياي با تو بودن...
و جاي خالي ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !
تو نگرانم نشو !
همه چيز را ياد گرفته ام !
ياد گرفته ام که بي تو بخندم.....
ياد گرفته ام بي تو گريه کنم...و بدون شانه هايت....!
ياد گرفته ام ...که ديگر عاشق نشوم به غیر تو !
ياد گرفته ام که ديگر دل به کسي نبندم ....
و مهمتر از همه ياد گرفتم که با يادت زنده باشم و زندگي کنم !
اما هنوز يک چيز هست ...که ياد نگر فته ام ...
که چگونه.....! براي هميشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ...
و نمي خواهم که هيچ وقت ياد بگيرم ....
تو نگرانم نشو !!
"فراموش کردنت" را هيچ وقت ياد نخواهم گرفت ...
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 20:35 توسط دنيا | |

باز من تنها موندم هيچكي كنار من نيست
هميشه تنها هستم وقتي كه اون پيشم نيست
دلم براش پر مي زنه تو آسمون يادش
بال و پرم شكستش وقتي رفتم زيادش
روزگارم سياهه مثل پر كلاغه
ديگه شبي ندارم بدون آه و ناله
اي كاش كنار من بود رفيق راه من بود
گل قشنگ گلدون كنار پنجرم بود
يه حرف عاشقونه توي نگاهش بودم
يا يه دونه ستاره تو آسمونش بودم
اي كاش كنارم بودي مرحم دردم بودي
اي كاش شباي غم رو طلوع شادي بودي

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 10:59 توسط | |

شروعی دوباره با تجربه ای از گل یخ.

این بار زندگی را میخواهم از چشمان تو ببینم و با گرمای تو احساس کنم . این بار میخوام دستانم را فقط برای در آغوش کشیدن عشق تو باز کنم .یکتا ماندگار در قلبم   

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 0:4 توسط دنيا | |

دلم برایت تنگ شده آنقدر که هر لحظه با تمام وجود بودنت را مثل ماهی تشنه به آب طلب می کنم و عطر وجودت را برای همیشه در شش هایم نگه داشته ام تا بهانه باشد که نفس کشیدنم را از یاد نبرم ، چشمانم را صبح ها به اشتیاق دیدن چشم های دل فریب تو باز می کنم و این آرامش وجودت است که مرا هم آرام می کند و لبان شیرینت که همیشه چنان راهنمای من بوده اند و چنان اتصالی میانمان بر قرار کرده است که توصیف کردنش فقط از ارزش آن می کاهد و بزرگی وجودت را کم رنگ ، تو تمام هستی من هستی و تمام داشته هایم و تمام آرزوهایم و نهایت هدیه ای که می شود آرزویش را داشت ... و چه ساده اند این مردم و چه بی اختیار ، که گمان می کنند رنگین کمان لباسهای تنشان مرا از هوش برده و یاد آنهاست که مرا مجنون کرده ، آنها چه می دانند دلم در تمنای حصار کیست و چه می دانند دلم را فرش قدم های که کرده ام و چه می فهمند از عشق بازی چشم ها و کوچکی دنیای بزرگشان ، من کلید جانم را به دست معشوغم می دهم ، اختیارم را به اراده او داده ام و عطش بی پایان وجودم را با نمک یاد او التیام می دهم ... و...

و چه ساده اند این آدمک های مغازه ای

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 23:45 توسط دنيا | |

قالب : پيچك