________ تولد دوباره ___________
.....................آرزویی زیباتر از تو سراغ ندارم...........................
غريبه اي به سراغ روحاني ارشد صومعه ستا رفت و از او راهنمايي خواست: "مي خواهم بهتر زندگي كنم، اما نمي توانم ذهنم را از افكار آلوده به گناه خالي كنم." پدر نگاهي به بيرون كرد. باد دلچسبي مي وزيد. رو به مرد كرد و گفت:" گرماي اينجا آزاردهنده است. مي تواني قدري از آن باد را بگيري و به داخل بياوري تا اين جا خنك تر شود؟" غريبه گفت: "اين كار غير ممكن است." پدر گفت: "آنچه تو مي خواهي نيز همين قدر غيرممكن است. اما اگر بداني كه چگونه دست رد بر سينه وسوسه ها بزني، هرگز آسيبي نخواهي ديد." *** مريدي نزد مرشدش آمد و گفت:" سال هاست كه در جستجوي نور هستم. گمان مي كنم كه به رسيدن به آن نزديكم. مي خواهم بدانم كه گام بعدي چيست؟" پير گفت: "چگونه زندگيت را مي گذراني؟" مريد گفت: "هنوز كاري نياموخته ام. پدر و مادرم كمكم مي كنند. فكر مي كنم اين موضوع زياد مهمي نباشد." مرشد گفت: "گام بعدي اين است كه نيم دقيقه چشم به خورشيد بدوزي." مريد اطاعت كرد. بعد از نيم دقيقه، پير از شاگردش خواست كه منظره اطرافش را توصيف كند. شاگرد گفت: "چيزي نمي بينم. خورشيد بيناييم را متاثر كرده است." مرشد گفت: "كسي كه فقط به دنبال نور است و از وظايفش شانه خالي مي كند، هرگز نور را نخواهد يافت. كسي كه همواره به خورشيد مي نگرد، نابينايي در انتظارش خواهد بود." *** مردي در يكي از دره هاي كوهستان پيرنه در حال پياده روي به چوپان پيري برخورد و غذايش را با او قسمت كرد. سپس مدتي طولاني با هم نشستند و از زندگي سخن گفتند. مرد گفت:" اگر كسي واقعاً به خدا اعتقاد داشته باشد، بايد بپذيرد كه آزاد نيست، زيرا خداوند بر هر حركتي حاكم است." چوپان مرد را به دره عميقي در همان حوالي برد. جايي كه انسان مي توانست پژواك صدايش را به وضوح بشنود. چوپان گفت: "زندگي مثل اين ديوارهاست و سرنوشت مانند فريادي است كه هريك از ما ممكن است سر دهد. فرياد ما به سينه ديوار مي خورد و به همان شكل به سوي ما باز مي گردد. خداوند مانند پژواك صداي ماست." *** مريد به مرادش گفت: "من بيشتر روزم را به فكر كردن به چيزهايي كه نبايد به آنها فكر كنم و غرق شدن در آروزهايي كه نبايد در سر بپرورانم و خيال بافي هاي بيهوده گذرانده ام." مرشد شاگردش را به پياده روي در جنگل پشت خانه اش دعوت كرد. در راه، مراد گياهي را به مريد نشان داد و پرسيد: "اين چه گياهي است؟" مريد جواب داد: "بلادونا. گياهي سمي كه مي تواند هر كس را كه آن را بچشد بكشد." مراد گفت: "اما نمي تواند كسي را كه فقط به آن نگاه مي كند بكشد. خواهش هاي منفي نيز، اگر تو را اغوا نكنند، نمي توانند آسيبي به تو برسانند." خیلی اگر شما به دنبال عشق حقیقی هستید خیـلی هـای دیـگرتان هم فکر میکنید که عشق واقعی خود را پـیدا کـرده اید. امـا خیـلی هـا هم هستنـد کـه در رابـطه هایی به سر می برند که چندان برایشان خوب نیسـت اما فکر میکنند هرعشقی بهتر از بی عشق بودن است. کشش جنسی احمقانه عشق واقعی نیست خیلی از آهنگ ها، فیلم ها، کتاب ها تصویری تحریف شده از عشق حقیقی نشان می دهند. آنها شما را مجاب می کنند که باور کنید می توانید در نگاه اول عاشق شوید، قلبتان عاشقانه بتپد، کف دستانتان عرق کند، و همه فکر و ذکرتان مملو از فردی شود که ناگهان دلتان را دزدیده است. درست است، این اتفاق می افتد. اما عشق واقعی نیست. این فقط یک کشش جنسی احمقانه که ممکن است نسبت به هر کسی که فرومون ها را در مغزتان فعال کند پیدا کنید. اين را ه هاي مي تواند ما را در به دست آوردن آرامش ياري کند، امتحان کنيد: 1- جلوي گريه خود را نگيريد و گه گاهي گريه کنيد. 2- دست کم روزي 15 دقيقه را در سکوت بگذرانيد و به نيازهاي واقعي خود و نيز چيزهايي که داريد فکر کنيد. سکوت عصاره ي آرامش است، با زور نمي توان آن را ايجاد کرد، بايد زماني که فرا رسيد آن را بپذيريد.. اگر برايتان امکان دارد دست کم روزي يک ساعت، تنها به اتاقي برويد و در را به روي خود ببنديد. 3- افراد آرام به خود مي گويند که براي تغيير گذشته کاري نمي توان کرد، آنگاه از فکر ادامه زندگي لذت مي برند. 4- وقتي احساس مي کنيد که سرتان پر از فکرهاي جور و واجور است و جاي خالي در آن نيست، با قدم زدن، آنها را پاک کنيد. 5- اگر نتوانيد کسي را ببخشيد، افکار خشمگين تان شما را براي هميشه با اين افراد مرتبط خواهد کرد. شاد کردن ديگران، باعث آرامش مي شود. 6- آرامش را از کودکان بياموزيد، ببينيد که چگونه در همان لحظه اي که هستند، زندگي مي کنند و لذت مي برند. 7- از همان که هستيد راضي باشيد، در اين صورت احساس آرامش بيشتري مي کنيد. 8- هرچه اکسيژن بيشتري به شما برسد، آرام تر خواهيد شد، خوب است در محل کار و زندگي خود گياهي نگه داريد. 9- مهم نيست که با شما مؤدبانه برخورد کنند يا نه، برخورد مؤدبانه ي شما، باعث ايجاد آرامي و احساس خوبي در شما خواهد شد. 10- سرعت حرکت شما با احساستان رابطه اي مستقيم دارد، آرام راه برويد و حرکات بدن خود را آرام تر کنيد، طولي نمي کشد که آرام خواهيد شد. گاهي مي توانيد براي رسيدن به آرامش، دراز بکشيد، عضلات خود را شل کنيد و به هيچ چيز فکر نکنيد. 11- با حرکات آرام و صحبت کردن شمرده، احساس آرامش را به جمع منتقل کنيد. آيا تا به حال فرد آرامي را ديديد که با صداي بلند صحبت کند؟ 12- با شوخ طبعي به آرامش خود کمک کنيد. 13- راحتي، يکي از عناصر مهم آرامش است، مثل دماي مناسب، صندلي راحت و لباس و کفش راحت. • هر چند وقت يک بار ساعتتان را کنار بگذاريد و خود را از فشار زمان نجات دهيد. • در آوردن کفشها به کاهش فشار عصبي کمک ميکند. • فشردن يک توپ کوچک، تنشهاي عصبي را که در انگشتان و دستهاي شما متمرکز شدهاند، خالي مي کند. • لباسهاي گشاد و راحت، باعث ايجاد راحتي و احساس آرامش مي شود. 14- لحظه هاي زيباي زندگيتان را بنويسيد و از آنها عکس و فيلم بگيريد، سپس بيشتر وقتها آنها را به ياد آوريد و درباره شان فکر کنيد و لذت ببريد. 15- هواي دريا، آب شور و صداي امواج، همگي باعث آرامش مي شوند، مسافرت به سواحل دريا را فراموش نکنيد. تماشاي ماهي ها مثل خيره شدن به دريا، در شما ايجاد آرامش مي کند، زيرا ماهيها آرام شنا مي کنند و آرام تنفس مي کنند. 16- آهسته غذا خوردن و جويدن، باعث تجديد قواي فکري و احساس آرامش خواهد شد. 17- براي تأثير بيشتر و رسيدن به آرامش، در خود متمرکز شويد و آرام نفس بکشيد. 18- تمرين کنيد که آرامتر از حد معمول صحبت کنيد، اين کار خود به خود ضربان قلب و تنفستان را کم مي کند و به شما اجازه ميدهد، ذهن و فکرتان را از بسياري مسائل پاک کنيد.. 19- اگر به عقايد مذهبي و معنوي پايبند باشيد، به يکي از با افتخارترين روشهاي رسيدن به آرامش خاطر رسيده ايد، آنگاه مي توانيد بگوييد، الا بذکر الله تطمئن القلوب .. اگر از خدا دور افتادهايد، اکنون زمان آشتي است. داشتن يک تکيه گاه معنوي در حد تعادل موجب آرامش مي شود. 20- احساسات و مشکلات خود را به ديگران بگوييد و آرامش بيشتري احساس کنيد. 21- يکي از مهمترين مهارتها در آرام بودن، فکر نکردن به مسائل کوچک است، دومين مهارت، کوچک شمردن تمام مسايل است. 22- شاد کردن ديگران، موجب آرامش مي شود. نمي دانيد چه لذتي دارد پول رستوران امشب را با توافق سايرين به يک کارتن خواب هديه دهيد. قدرداني کنيد. ديگران را براي لطف کردن به خود تحت فشار قرار ندهيد، لطف که وظيفه نيست! 23- اگر مي دانستيد که : «سيگار کشيدن + ورزش نکردن = استرس ، اضطراب و حذف آرامش»، هرگز سيگار نمي کشيديد و ورزش کردن را به تعويق نمي انداختيد. خداوند گفت: دیگر پیامبری نخواهم فرستاد، آن گونه که شما انتظار دارید؛ اما جهان هرگز بی پیامبر نخواهد ماند؛ و آن گاه پرنده ای را به رسالت مبعوث کرد. پرنده آوازی خواند که در هر نغمه اش خدا بود. عده ای به او گرویدند و ایمان آوردند؛ و خدا گفت: اگر بدانید، حتی با آواز پرنده ای می توان رستگار شد؛ خداوند رسولی از آسمان فرستاد. باران، نام او بود. همین که باران باریدن گرفت، آنان که اشک را می شناختند، رسالت او را دریافتند پس بی درنگ توبه کردند و روح شان را زیر بارش بی دریغ خدا شستند. خدا گفت: اگر بدانید با رسول باران هم می توانید به پاکی برسید؛ خداوند پیغامبر باد را فرستاد، تا روزی بیم دهد و روزی بشارت. پس باد روزی توفان شد و روزی نسیم و آنان که پیام او را فهمیدند، روزی در خوف و روزی در رجا زیستند؛ خدا گفت: آن که خبر باد را می فهمد، قلبش در بیم و امید می لرزد و قلب مومن این چنین است؛ خدا گُلی از خاک برانگیخت تا معاد را معنا کند. و گل چنان از رستاخیز گفت که از آن پس هر مومنی که گلی را دید, رستاخیز را به یاد آورد؛ خدا گفت: اگر بفهمید، تنها با گلی قیامت خواهد شد؛ خداوند یکی از هزار نامش را به دریا گفت. دریا بی درنگ قیام گفت و سپس چنان به سجده افتاد که هیچ از هزار موج او باقی نماند. مردم تماشا کردند، عده ای پیام دریا را دانستند، پس قیام کردند و چنان به سجده افتادند، که هیچ از آن ها باقی نماند؛ خدا گفت: آن که به پیغمبر آب ها اقتدا کند، به بهشت خواهد رفت؛ و به یاد دارم که فرشته ای به من گفت: جهان آکنده از فرستاده و پیغمبر و مرسل است، اما همیشه کافری هست تا باران را انکار کند و با گل بجنگد، تا پرنده را دروغگو بخواند و باد را مجنون و دریا را ساحر. اما هم امروز ایمان بیاور که پیغمبر آب و رسول باران و فرستاده باد برای ایمان آوردن تو کافی است ...؛ " عاشقت خواهم ماند بی آنكه بدانی دوستت خواهم داشت بی آن كه بر لب آرم در دل خواهم گفت بی هيچ سخنی گوش خواهم داد بی هيچ اندوهی در آغوشت خواهم گريست بی آن كه حس كنی در تو آب خواهم شد بی هيچ گرمایی كنار آشيانه ی تو آشيانه می كنم و فضای آشيانه را پر از ترانه می كنم می پرسند : به خاطر چه زنده ای؟ و من برای زندگی تو را بهانه می كنم " قوانینی که نیوتون از قلم انداخت قانون صف: اگر شما از یک صف به صف دیگری رفتید، سرعت صف قبلی بیشتر از صف فعلی خواهد شد. قانون تلفن: اگر شما شمارهای را اشتباه گرفتید، آن شماره هیچگاه اشغال نخواهد بود. قانون تعمیر: بعد از این که دستتان حسابی گریسی شد، بینی شما شروع به خارش خواهد کرد. قانون کارگاه: اگر چیزی از دستتان افتاد، قطعاً به پرتترین گوشه ممکن خواهد خزید. قانون معذوریت: اگر بهانهتان پیش رئیس برای دیر آمدن پنچر شدن ماشینتان باشد، روز بعد واقعاً به خاطر پنچر شدن ماشینتان، دیرتان خواهد شد. قانون حمام: وقتی که خوب زیر دوش خیس خوردید تلفن شما زنگ خواهد زد. قانون روبرو شدن: احتمال روبرو شدن با یک آشنا وقتی که با کسی هستید که مایل نیستید با او دیده شوید افزایش مییابد. قانون نتیجه: وقتی میخواهید به کسی ثابت کنید که یک ماشین کار نمیکند، کار خواهد کرد. قانون بیومکانیک: نسبت خارش هر نقطه از بدن با میزان دسترسی آن نقطه نسبت عکس دارد. قانون تئاتر: کسانی که صندلی آنها از راهروها دورتر است دیرتر میآیند. قانون قهوه: قبل از اولین جرعه از قهوه داغتان، رئیستان از شما کاری خواهد خواست که تا سرد شدن قهوه طول خواهد کشید " " سفید رنگ آرامش است، اگر در اتاقی با رنگ سفید بمانی از فرط آرامش دیوانه می شوی. سیاه رنگ جدی است، اگر در اتاقی با رنگ سیاه بمانی از فرط ناامیدی دیوانه می شوی. قرمز رنگ جذاب و گرم است، اگر در اتاقی با رنگ قرمز بمانی از فرط هیجان دیوانه می شوی زرد رنگ زندگی است، اگر در اتاقی با رنگ زرد بمانی از فرط اضطراب دیوانه می ش وی. ... . اصولا اگر زیاد در اتاق بمانی دیوانه می شوی، زیاد هم ربطی به رنگها ندارد " " عشق یعنی: چون خورشید، تابیدن بر شب های دوست...؛ و چون برف، ذوب شدن بر غم های دوست *************** اگر کسی میگوید که برای تو میمیرد دروغ میگوید، حقیقت را کسی میگوید که برای تو زندگی میکند. ******************** کلامت گرم و شیرین چون ترانه ، نگاهت دلفریب و شاعرانه منم قایق به روی موج دریا ، تویی ساحل ، تویی لطف کرانه . . . ****************** دو نفر که همدیگر را خیلی دوست داشتند و یک لحظه نمی توانستند از هم جدا باشند، با خواندن یک جمله معـــروف از هــم جـــدا می شــوند تا یکدیگر رو امتحان کنند و هــر کــدام در انتظار دیگــری همدیگر را هیچوقت نمی بینند. چون هر دو به صورت اتفاقی به جمله معروف ویلیام شکسپیر بر می خورند: « عشقت را رها کن، اگر خودش برگشت، مال تو است و اگر برنگشت از قبل هم مال تو نبوده ************* كودك نجوا كرد: خدایا با من حرف بزن،مرغ دریایی آواز خواند، كودك نشنید. پس كودك فریاد زد خدایا با من حرف بزن!رعد در آسمان پیچید ولی كودك گوش نداد، كودك نگاهی به اطراف كرد و گفت خدایا بگذار ببینمت،ستاره ای درخشید ولی كودك توجهی نكرد، فریاد زد خدایا به من معجزه ای نشان بده و یك زندگی متولد شد ولی كودك نفهمید! با ناامیدی گریست:خدایا با من در ارتباط باش بگذار بدانم اینجایی، بنابراین خدا پایین آمد و كودك را لمس كرد… ولی كودك پروانه را كنار زد و رفت….. ************** برای یه آدم کور،شیشه یا الماس فرقی نمیکنه. پس اگه کسی قدرتو ندونست،فکر نکن شیشه ای،اوون کوره...! *********** روی آن شیشه تبدار تورا\"ها\"كردم، اسم زیبای تورابانفسم جاكردم، شیشه بدجوردلش ابری وبارانی شد، شیشه رایك شبه تبدیل به دریاكردم، باسرانگشت كشیدم به دلش عكس تورا، عكس زیبای تورا سیرتماشا كردم ****************** یه روزمیبوسمت! فوقش خدامی برتم جهنم! فوقش میشم ابلیس! اونوقت توهم به خاطراین كه یه <ابلیس> بوسیدتت, جهنمی میشی! اونجا پیدات میكنم وهرروزمیبوسمت! وای چه بهشتی بشه جهنم...! ********************** سیب سرخی که حوا چید فریب شیرینی عشق بود ، اگه آدم نمیخورد ،آدم نبود **************************************************** آنکه شنيد ، آنکه نشنيد...... مردي متوجه شد که گوش همسرش سنگين شده و شنوايي اش کم شده است... به نظرش رسيد که همسرش بايد سمعک بگذارد ولي نمي دانست اين موضوع را چگونه با او درميان بگذارد. به اين خاطر، نزد دکتر خانوادگي شان رفت و مشکل را با او درميان گذاشت. دکتر گفت: براي اينکه بتواني دقيقتر به من بگويي که ميزان ناشنوايي همسرت چقدر است، آزمايش ساده اي وجود دارد. اين کار را انجام بده و جوابش را به من بگو: ابتدا در فاصله 4 متري او بايست و با صداي معمولي ، مطلبي را به او بگو. اگر نشنيد، همين کار را در فاصله 3 متري تکرار کن. بعد در 2 متري و به همين ترتيب تا بالاخره جواب بدهد.آن شب همسر مرد در آشپزخانه سرگرم تهيه شام بود و خود او در اتاق پذيرايي نشسته بود. مرد به خودش گفت: الان فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم.. سپس با صداي معمولي از همسرش پرسيد "عزيزم، شام چي داريم؟" جوابي نشنيد بعد بلند شد و يک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسيد و باز هم جوابي نشنيد. بازهم جلوتر رفت و به درب آشپزخانه رسيد. سوالش را تکرار کرد و بازهم جوابي نشنيد. اين بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت: " عزيزم شام چي داريم؟" و همسرش گفت:"مگه کري؟! براي چهارمين بار ميگم؛ خوراک مرغ!!" حقيقت به همين سادگي و صراحت است. مشکل ، ممکن است آن طور که ما هميشه فکر ميکنيم، در ديگران نباشد؛ شايد در خودمان باشد ............... پاییز و زمستان امسال، چه رنگی مد است؟ رنگهای جدید این فصل رنگ مایه های تند و گرم است و رنگهای غالب این فصل: قرمز گوجه ای، آجری سوخته، بلوطی، سوبیایی(قرمز مایل به قهوه ای)، عسلی، کهربایی تند و دارچینی است. " شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم. خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم. خداحافظ ، و این یعنی در اندوه تو می میرم. در این تنهایی مطلق ، که می بندد به زنجیرم. و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد. و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد. چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم ؟ چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟ خداحافظ ، تو ای همپای شب های غزل خوانی. خداحافظ ، به پایان آمد این دیدار پنهانی. خداحافظ ، بدون تو گمان کردی که می مانم. خداحافظ ، بدون من یقین دارم که می مانی !!! " " ------------------------------- از یک عاشق شکست خورده پرسیدم:بزرگ ترین اشتباه؟ گفت عاشق شدن. گفتم بزرگ ترین شکست؟ گفت شکست عشق. گفتم بزرگترین درد؟ گفت از چشم معشوق افتادن. گفتم بزرگترین غصه؟ گفت یک روز چشم های معشوق رو ندیدن. گفتم بزرگترین ماتم؟ گفت در عزای معشوق نشستن. گفتم قشنگ ترین عشق؟ گفت شیرین و فرهاد. گفتم زیبا ترین لحظه؟ گفت در کنار معشوق بودن. گفتم بزرگترین رویا؟ گفت به معشوق رسیدن. پرسیدم بزرگترین آرزوت؟ اشک تو چشماش حلقه زدو با نگاهی سرد گفت: ( مرگ). " ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد و اين منم آنها تمام ساده لوحي يك قلب را و همچنين شمارش اعداد را رها خواهم كرد صبور سنگين سرگردان در ساعت چهار در لحظه اي كه رشته هاي آبي رگهايش ۱- هميشه نسبت به هم مؤدب باشيد، اين کار بسيار آسان است و در کيفيت روابط تان تفاوت چشم گيري ايجاد مي کند. 2- زماني که براي نخستين بار همسرتان را ديديد و عاشقش شديد را به ياد بياوريد و نامه عاشقانهاي برايش بنويسيد و طي آن جزئيات آن خاطره را برايش بازسازي نماييد. 3- داخل اتومبيل همسرتان يادداشتي بگذاريد که روي آن نوشته شده : «عشق توست که چرخ هاي دنيا را مي چرخاند». 4- وقتي در هواي سرد با هم قدم مي زنيد کت تان را درآورده و بر روي شانه هايش بيندازيد. " آرزوی من این است.... آرزوی من این است که دو روز طولانی ...در کنار تو باشم فارغ از پشیمانی آرزوی من این است یا شوی فراموشم...یا که مثل غم هر شب گیرمت در آغوشم آرزوی من این است که تو مثل یک سایه...سرپناه من باشی لحظه تَر گریه آرزوی من این است نرم و عاشق و ساده....همسفر شوی با من در سکوت یک جاده آرزوی من این است هستی تو؛ من باشم...لحظه های هشیاری ، مستی تو؛ من باشم آرزوی من این است تو غزال من باشی...تک ستاره روشن در خیال من باشی آرزوی من این است در شبی پُر از رؤیا ...پیش ماه و تو باشم لحظه ای لب دریا آرزوی من این است از سفر نگویی تو...تو هم آرزویی کن اوج آرزویی تو آرزوی من این است مثل لیلی و مجنون ...پیروی کنیم از عشق، این جنون بی قانون آرزوی من این است زیر سقف این دنیا ...من برای تو باشم ، تو برای من؛ تنها آرزوی من این است...آرزوی من این است...آرزوی من این است.... " یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت: \"خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟\" خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد.! افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی زده می آمدند. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.. مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت: \"تو جهنم را دیدی!\" آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت! افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و می خندیدند. مرد روحانی گفت: \"نمی فهمم!\" خداوند جواب داد: \"ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند!\" " خیلی وقته سایه ات را بر سر ندارم...چشم به در دارم ، ازت خبر ندارم خیلی وقته زیر رگبار محبت...پای رفتن دارم ، همسفر ندارم تو برام همه کسی،تو برام هم نفسی...نمی دونم که چرا تو به من نمی رسی جای امن بودنم ، گرمی آغوش توست...دلی دارم ای نازنین، که همیشه پیش توست کی به تو گفته دیگه ترا نمی خوام...با دلی عاشق به دنبالت نمی یام کی به تو گفته دیگه دوستت ندارم...گل بوسه بر سر راهت نمی کارم به من بگو کدوم صدا با تو هنوز عاشقانه می خونه کدوم دلِ درد آشنا مثل دل من به پات می مونه شبهای من بدون تو یک آسمون بی ستاره است بودن تو برای من مثل تولدی دوباره است خیلی وقته سایه ات را بر سر ندارم...چشم به در دارم از خبر ندارم مهستی(روحش شاد) این موانع می تواند ما را از مسیر موفقیت دور کند: تشخیص و حل این مشکل آسان تر از برخورد با پشت گوش انـدازی است. بـا کمی هم محوری و اندکی صبر و شکیبایی فردی که از پذیرش مسؤلیتهایی کــه موفقیـتـش را به همراه خواهد داشت وحشت دارد، میتواند شرایط را به نفع خود تغییر دهد. اینگونه افراد،سخت کوشی و تلاش زیاد را لازمه زندگیشان دانسته اما عزم و اراده خود را برای کاربرها و مصارف مفید بکار نمیبندند. تنظیم دقیق مهارتهای مدیریـت زمـانـی در برطرف کردن این مشکل کمک فراوانی خواهد نمود. 6) فقدان منابع 7) نیاز به دیدگاهی دروننگر خواه دوستانتان مقصر باشند و خواه اعتماد بنفستان، دقت کنید که قدمهای صحیـحـی جهت بهینه نمودن فرصتها برای بدست آوردن موقعیتی موفقتر و راضی کنندهتر بردارید![]()
آب استخر برای تعمیر خالی شده بود!
***************************************
مرد قوي هيكل ، در چوب بري استخدام شد و تصميم گرفت خوب كار كند .
روز اول 18 درخت بريد . رئيسش به او تبريك گفت و او را به ادامه كار تشويق كرد . روز بعد با انگيزه بيشتري كار كرد ، ولي 15 درخت بريد .
روز سوم بيشتر كار كرد ، اما فقط 10 درخت بريد . به نظرش آمد كه ضعيف شده است . نزديكش رفت و عذر خواست و گفت : « نمي دانم چرا هر چه بيشتر تلاش مي كنم ، درخت كمتري مي برم»
رئيس پرسيد : «آخرين بار كي تبرت را تيز كردي ؟»
او گفت : «براي اين كار وقت نداشتم . تمام مدت مشغول بريدن درختان بودم.»
***************************************
اگه اهل حالی، اگه خیلی باحالی، یه اس ام اس بده، ببینم در چه حالی
***************************************
همیشه از خوبیهای آدمها برای خودت یه دیوار بساز، پس هر وقت در حقت بدی کردن ، فقط یه آجر از دیوار بردار، بی انصافیه اگه دیوار را خراب کنی
***************************************
مهر دل ما مدام تقدیم شما، عمری که شود به کام تقدیم شما، پیدا نشد آن هدیه که در شأن شماست.یک باغ گل سلام تقدیم شما
***************************************
تا عمر ما باشد به دنیا ما رفیقیم. ترس از آن دارم بمیرم ، حس کنی ما نارفیقیم
***************************************
ما که همسایه اشکیم ، ولی با دل تنگ..گر لبی خنده زند ، یاد شما می افتیم
***************************************
مهر از همه بریدم تا مهربان بمانی. نامهربان تو رفتی با دیگران بمانی
***************************************
دلم برای دیدنت چه شاعرانه لک زده. بلور قلب کوچکم ز دوریت ترک زده
***************************************
نگاه ساکت باران به روی صورتم دزدانه می لغزد. ولی یاران نمی دانند که من دریایی از دردم ، به ظاهر گرچه میخندم ولی اندر سکوتی تلخ میگریم
***************************************
آن لحظه که قلبت به خدا نزدیک است، آن لحظه که دیده ات ز اشکی خیس است، یادار که سخت محتاج دعایت هستم
***************************************
پیش بی درد ، دمی صحبت از درد نکن. شاخه سبز دلت را به خطا زرد نکن. مرد اگر نیست ولی کوه که هست. تکیه بر کوه کن ولی تکیه بر نامرد نکن
***************************************
زیباست که با خدای خود چت بکنیم. در سایت نماز شب عبادت بکنیم. ای کاش که ما فلاپی دلها را با عشق محمد و آلش فرمت بکنیم
***************************************
کوتاهترین فاصله بین مشکل و راه حلش ، فاصله زانوهایت با زمین است. کسی که جلو خدا زانو بزنه ، جلوی هر مشکلی می ایسته
***************************************
هوایم: هوای تو....دلتنگم : برای تو.... تنهایم: به یاد تو.... زندگیم: فدای تو
***************************************
وقتی از تو دورم فکر نکنی فراموشت کردم. فقط بهت فرصت می دهم تا دلت برام تنگ باشه
***************************************
انیشتن: به اندازه تلاشت آرزو کن یا به اندازه آرزوهایت تلاش کن
***************************************
در خلوت من نگاه سبزت جاریست. این قسمت بی تو بودنم اجباریست. افسوس نمی شود کنارت باشم. بی تو هر ثانیه و لحظه من تکراریست
***************************************
غمگین و بی قرارم ، زخمی تر از ستاره، وقتی ترا ندارم نفرین به هر چه دارم
***************************************
زندگی زیباست، زشتیهای آن تقصیر ماست. در مسیرش هر چه نازیباست آن تدبیر ماست. زندگی آب روانی است روان میگذرد. آنچه تقدیر من و توست همان میگذرد
***************************************
گر چه ای دوست غرور دلت احساس مرا درک نکرد. آفرین بر غم عشقت که مرا ترک نکرد
***************************************
آسمان وقف نگاهت، گل من.. مانده ام چشم به راهت، گل من. هر کجا هستی و باشی گویم که خدا پشت و پناهت، گل من
***************************************
هیچ کس اشکی برای ما نریخت. هر که با ما بود از ما می گریخت. چند روزی است حالم دیدنیست. حال من از این و آن پرسیدنیست.گاه بر روی زمین زل می زنم. گاه بر حافظ تفأل میزنم. حافظ دیوانه فالم را گرفت. یک غزل آمد که حالم را گرفت: ما ز یاران چشم یاری داشتیم...خود غلط بود آنچه می پنداشتیم
***************************************
می نویسم روی صفحه غریب زندگی، من فراموشت نمی کنم عزیز به سادگی
***************************************
دوست داشتن همیشه گفتنی نیست؛ گاه سکوت است و گاه نگاه است و گاه انتظار
***************************************
عشق يعنی دائماً در اضطراب، عشق يعني تشنگي در شط آب !
عشق يعنی لاله پرپرشدن، عشق يعني در رهش بي سرشدن !
عشق یعنی ....
عشق يعنی عاشق شيدا شدن، عشق يعني گمشدن پيدا شدن !
عشق يعنی مبتلا گشتن به درد، عشق يعني عقل را کردي تو خرد !
عشق يعنی هردمی در جستجو، عشق يعني هجرت از من تا او !
عشق يعنی حرف او برروي چشم، عشق يعني صبر در هنگام خشم !
عشق يعنی دلبري دلدادگی عشق يعني غربت واماندگي !
عشق يعنی همچو آتش سوختن، عشق يعني چشم بر او دوختن!
عشق يعنی دائماً در درد ورنج، عشق يعني يافتن صدکوه گنج!
***************************************
تقصير تو نبود خودم نخواستم چراغ ِ قديمي خاطره ها، خاموش شود خودم شعرهاي شبانه اشک را، فراموش نکردم خودم کنار ِ آرزوي آمدنت اردو زدم حالا نه گريه هاي من ديني بر گردن تو دارند، نه تو چيزي بدهکار
***************************************
سهم من خانهاي اجارهاي در قلب توست! و هر روز ... ترس از ريختن وسايلم در كوچهها
***************************************
دل من نرمتر از جنس حرير، دلم از جنس بلور، گر تو را قصد شكستن باشد، سنگ بي انصافيست ، يك تلنگر كافيست
***************************************
گاه دلتنگ شوي ، گاه بي حوصله و سخت وغريب زماني را هم ، غرق شادي و پر از خنده ي عشق. همه را اي گل ناز به خداوند سپار خاطرت جمع عزيز که عدالت خصلت مطلق اوست. گل نازم اين بار چشم دل را واکن دست رد بر دل هر غصه بزن حرفهايت را گرم و آرام و بلند به خداوند بگو.. عشق را تجربه کن
***************************************
ما در ره دوست نقض پيمان نکنيم / گر جان طلبد دريغ از جان نکنيم / دنيا اگر از زيبا رويان لبريز شود/ ما پشت به دوستان قديمي نکنيم
***************************************
مهم نبوده سوختنم، دور از تو پرپر زدنم، مهم تو بودي عشق من، نه قصه شكستنم، به افتخار عشق تو ميگم كه بازنده منم...
***************************************
چشاي پرستو بي اشک ميميره صداي قناري بي تو ميگيره اگه تو نباشي پيشم عزيزم هر چي شاديست توي قلبم ميميره آسمون عشق پوسيده مي شه هواي عشق مه الوده مي شه
***************************************
خود را به که بسپارم.وقتي که دلم تنگ است.پيدا نکنم همدل.دلها همه از سنگ است.گويا که در اين وادي از عشق نشاني نيست.گر هست يکي عاشق آلوده به صد رنگ است
***************************************
همه در زندگي شطرنج بازيم
نبايد بي جهت هرسو بتازيم
اگر تکنيک دلها را بدانيم
هميشه برده و هرگز نبازيم
***************************************
همه وقتي از زندگي خسته ميشن ميگن خدا نفسمو بگير
ولي من هيچ وقت اينو نمي تونم بگم ، آخه تو نفس مني
***************************************
در اين شبها چه خاموشم به ياد تو هم اغوشم به من گفتي وفا دارم چرا کردي فراموشم؟
***************************************
کاش بدوني نديدنت نبودنت هرگز بهانه اي نميشه واسه از ياد بردنت
***************************************
با من که شکسته ام کمي راه بيا بالي بگشا و گاه و بيگاه بيا .ازرده مشو بيا گناه از من بود گفتم که مقصرم تو کوتاه بيا ![]()
:ادامه مطلب:![]()
![]()
*********************
کشيشى يک پسر نوجوان داشت و کمکم وقتش رسيده بود که فکرى در مورد شغل آيندهاش بکند . پسر هم مثل تقريباً بقيه همسن و سالانش واقعاً نمیدانست که چه چيزى از زندگى میخواهد و ظاهراً خيلى هم اين موضوع برايش اهميت نداشت . يک روز که پسر به مدرسه رفته بود ، پدرش تصميم گرفت آزمايشى براى او ترتيب دهد . به اتاق پسرش رفت و سه چيز را روى ميز او قرار داد : يک کتاب مقدس، يک سکه طلا و يک بطرى مشروب .
کشيش پيش خود گفت : « من پشت در پنهان میشوم تا پسرم از مدرسه برگردد و به اتاقش بيايد . آنگاه خواهم ديد کداميک از اين سه چيز را از روى ميز بر میدارد . اگر کتاب مقدس را بردارد معنيش اين است که مثل خودم کشيش خواهد شد که اين خيلى عاليست . اگر سکه را بردارد يعنى دنبال کسب و کار خواهد رفت که آنهم بد نيست . امّا اگر بطرى مشروب را بردارد يعنى آدم دائمالخمر و به درد نخوری خواهد شد که جاى شرمسارى دارد .»
مدتى نگذشت که پسر از مدرسه بازگشت . در خانه را باز کرد و در حالى که سوت میزد کاپشن و کفشش را به گوشهاى پرت کرد و يک راست راهى اتاقش شد . کيفش را روى تخت انداخت و در حالى که میخواست از اتاق خارج شود چشمش به اشياء روى ميز افتاد . با کنجکاوى به ميز نزديک شد و آنها را از نظر گذراند .
کارى که نهايتاً کرد اين بود که کتاب مقدس را برداشت و آن را زير بغل زد . سکه طلا را توى جيبش انداخت و در بطرى مشروب را باز کرد و يک جرعه بزرگ از آن خورد . . .
کشيش که از پشت در ناظر اين ماجرا بود زير لب گفت : « خداى من! چه فاجعه بزرگی ! پسرم سياستمدار خواهد شد ! »
***************************************
روزی پادشاهی اعلام کرد به کسی که بهترین نقاشی صلح را بکشد، جایزه بزرگی خواهد داد. هنرمندان زیادی نقاشی هایشان را برای پادشاه فرستادند. پادشاه به تمام نقاشی ها نگاه کرد ولی فقط به دوتا از نقاشی ها علاقه مند شد. در نقاشی اول، دریاچه ای آرام با کوه های صاف و بلند بود. بالای کوه ها هم آسمان آبی با ابرهای سفید کشیده شده بود. همه گفتند: این بهترین نقاشی صلح است. در نقاشی دوم هم کوه بود ولی کوهی ناهموار و خشن، در بالای کوه آسمانی خشمگین رعد و برق می زد و باران تندی می بارید و در پایین کوه آبشاری با آبی خروشان کشیده شده بود. وقتی پادشاه از نزدیک به نقاشی نگاه کرد، دید که پشت آبشار روی سنگ ترک برداشته، بوته ای روییده و روی بوته هم پرنده ای لانه ساخته و روی تخم هایش آرام نشسته است. پادشاه نقاشی دوم را انتخاب کرد. همه اعتراض کردند ولی پادشاه گفت: صلح در جایی که مشکل و سختی ای نیست، معنی ندارد. صلح واقعی وقتی است که قلب شما با وجود همه مشکلات آرام و مطمئن است. این معنی واقعی صلح است.
***************************************
آنكه مست آمد و دستي به دل ما زد و رفت/ در اين خانه ندانم به چه سودا زد و رفت/ خواست تنهايي ما را به رخ ما بكشد/ تعنهاي بر در اين خانه تنها زد و رفت.
**************************************
تك تك ما سرانجام روزي داوري خواهيم شد. مهم اين است كه چقدر زندگي كرده ايم، نه چقدر زنده بوديم، چقدر بخشيده ايم، نه چقدر داشته ايم، چقدر خوب بوده ايم، نه چقدر عظيم جلوه كرده ايم. "
*********************************
" اصطلاحات انگليسي عاشقانه : WISH I WAS YOUR LOVER كاش معشوق تو بودم You know I got this feeling that I just can’t hide مي دوني يك احساسي دارم كه نمي تونم پنهان كنم I try to tell you how I feel سعي مي كنم كه بهت بگم احساسم چيه I try to tell you about I’m me سعي مي كنم كه بهت بگم ولي من Words don’t come easily كلمات به آساني نمي آيند When you get close I share them وقتي تو نزديك مي شي او نا رو تقسيم مي كنم I watch you when you smile من تماشات مي كنم وقتي تو لبخند مي زني I watch you when you cry من تماشات مي كنم وقتي تو گريه مي كني And I still don’t understand و من هنوز نفهميدم I can’t find the way to tell you راهي رو براي گفتن پيدا نكردم I wish I was your lover اي كاش معشوق تو بودم I wish that you were mine اي كاش تو مال من بودي Baby I got this feeling عزيزم من اين احساس دارم That I just can’t hide كه نمي تونم پنهانش كنم Don’t try to run away سعي نكن فرار كني There’s many thing I wanna say خيلي چيزهاست كه بايد بهت بگم No matter how it ends فرقي نمي كنه چطوري تموم بشه Just hold me when I tell you فقط به من گوش كن وقتي كه بهت مي گم I wish I was your lover اي كاش معشوق تو بودم I wish that you were mine اي كاش تو مال من بودي Baby I got this feeling عزيزم من اين احساس دارم That I just can’t hide كه نمي تونم پنهانش كنم Oh I need is a miracle چيزي كه من مي خوام يك معجزه است Oh baby all I need is you عزيزم همه ي چيزي كه من مي خوام تويي All I need is a love you give همه ي چيزي كه مي خوام يك عشقي است كه تو به من بدي Oh baby all I need is you عزيزم همه ي چيزي كه مي خوام تويي Baby you عزيزم تو I wish I was your lover اي كاش معشوق تو بودم I wish that you were mine اي كاش تو مال من بودي Baby I got this feeling عزيزم من اين احساس دارم That I just can’t hide كه نمي تونم پنهان كنم I wish I was your lover اي كاش معشوق تو بودم I wish that you were mine اي كاش تو مال من بودي Baby I got this feeling عزيزم من اين احساس دارم That I just can’t hide كه نمي تونم پنهانش كنم I wish I was your lover اي كاش معشوق تو بودم I wish that you were mine اي كاش تو مال من بودي Baby I got this feeling عزيزم من اين احساس دارم That I just can’t hide كه نمي تونم پنهان كنم Just wanna be your lover فقط مي خوام كه معشوق تو باشم Just wanna be the one فقط مي خوام تنها (يكي ) باشم Let me be the lover بذار معشوقت باشم Let me be the one بذار تنها ( يكي ) باشم Yeah Yeah . آره آره . " ![]()
![]()
چه رنگی مد است؟» این سوالیست که برای دو قشر بزرگ همیشه مطرح است: تولیدکنندگان و مصرفکنندگان. و این دو گروه تقزیبا تمام صنعت مد را میچرخانند! پس این پرسش یکی از مهمترین پرسشهاییست که در زمینه مد همیشه مطرح است و همیشه باید به آن پاسخ گفت.
رنگ مد امسال برای خانمها قرمز است. یا به عبارت بهتر: قرمز تم اصلی رنگهای پوشاک زنانهی امسال است.
قرمز رنگ گرم و هیجان انگیزی است و به قول والنتینوی مشهور و پادشاه مد معاصر، قرمز همیشه رنگی زنانه و مد است. علاوه بر این قرمز گوجه ای یکی از مهمترین رنگهای پاییز و زمستان امسال است. رنگهای اصلی این فصل، از رنگ های غنی برگ های پاییزی، آبی آسمانی، رنگهای خاکی سوخته و رنگهای قرمز تند گرفته شده است. 
رنگهای سفالی و قرمز مایل به قهوه ای، برنزی طلایی، قهوه ای مایل به زرد، شکلاتی گرم و آلویی هم در این فصل وجود دارد. یک سری رنگ های دیگر هم در این فصل شاید به چشم بیاید که اکثر آنها پایهی قرمز دارند و البته بعضی هم نه. مثل صورتی مات، شرابی، شاه بلوطی (خرمایی مایل به قرمز)، زرشکی تیره، شاه توتی، زیتونی، پسته ای، یاقوتی تیره، آبی مایل به خاکستری و آبی مایل به سبز تند است.
در مقایسه با رنگهای پاییزی، رنگمایه های سفید و برفی زمستانی کمتر مورد نظر برخی از طراحان بوده است .
اما قوی ترین و مهمترین رنگهای پاییز و زمستان 2009 قرمز گوجه ای است و بعد از آن ارغوانی، آبی مایل به خاکستری و ارغوانی مایل به آلبالویی است. ![]()
زني تنها
در آستانه ي فصلي سرد
در ابتداي درك هستي آلوده ي زمين
و يأس ساده و غمناك آسمان
و ناتواني اين دستهاي سيماني
زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
امروز روز اول ديماه است
من راز فصل ها را ميدانم
و حرف لحظه ها را ميفهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خاك ‚ خاك پذيرنده
اشارتيست به آرامش
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
در كوچه باد مي آيد
در كوچه باد مي آيد
و من به جفت گيري گلها مي انديشم
به غنچه هايي با ساق هاي لاغر كم خون
و اين زمان خسته ي مسلول
و مردي از كنار درختان خيس ميگذرد
مردي كه رشته هاي آبي رگهايش
مانند مارهاي مرده از دو سوي گلوگاهش
بالا خزيده اند
و در شقيقه هاي منقلبش آن هجاي خونين را
تكرار مي كنند
ــ سلام
ــ سلام
و من به جفت گيري گلها مي انديشم
در آستانه ي فصلي سرد
در محفل عزاي آينه ها
و اجتماع سوگوار تجربه هاي پريده رنگ
و اين غروب بارور شده از دانش سكوت
چگونه ميشود به آن كسي كه ميرود اين سان
صبور
سنگين
سرگردان
فرمان ايست داد
چگونه ميشود به مرد گفت كه او زنده نيست او هيچوقت زنده نبوده ست
در كوچه باد مي آيد
كلاغهاي منفرد انزوا
در باغ هاي پير كسالت ميچرخند
و نردبام
چه ارتفاع حقيري دارد
با خود به قصر قصه ها بردند
و اكنون ديگر
ديگر چگونه يك نفر به رقص بر خواهد خاست
و گيسوان كودكيش را
در آبهاي جاري خواهد ريخت
و سيب را كه سرانجام چيده است و بوييده است
در زير پا لگد خواهد كرد ؟
اي يار اي يگانه ترين يار
چه ابرهاي سياهي در انتظار روز ميهماني خورشيدند
انگار در مسيري از تجسم پرواز بود كه يكروز آن پرنده نمايان شد
انگار از خطوط سبز تخيل بودند
آن برگ هاي تازه كه در شهوت نسيم نفس ميزدند
انگار
آن شعله بنفش كه در ذهن پاكي پنجره ها ميسوخت
چيزي به جز تصور معصومي از چراغ نبود
در كوچه باد مي آيد
اين ابتداي ويرانيست
آن روز هم كه دست هاي تو ويران شدند باد مي آمد
ستاره هاي عزيز
ستاره هاي مقوايي عزيز
وقتي در آسمان دروغ وزيدن ميگيرد
ديگر چگونه مي شود به سوره هاي رسولان سر شكسته پناه آورد ؟
ما مثل مرده هاي هزاران هزار ساله به هم مي رسيم و آنگاه خورشيد بر تباهي اجساد ما قضاوت خواهد كرد
من سردم است
من سردم است و انگار هيچوقت گرم نخواهم شد
اي يار اي يگانه ترين يار آن شراب مگر چند ساله بود ؟
نگاه كن كه در اينجا زمان چه وزني دارد
و ماهيان چگونه گوشتهاي مرا مي جوند
چرا مرا هميشه در ته دريا نگاه ميداري ؟
من سردم است و از گوشواره هاي صدف بيزارم
من سردم است و ميدانم
كه از تمامي اوهام سرخ يك شقايق وحشي
جز چند قطره خون
چيزي به جا نخواهد ماند
خطوط را رها خواهم كرد
و از ميان شكلهاي هندسي محدود
به پهنه هاي حسي وسعت پناه خواهم برد
من عريانم عريانم عريانم
مثل سكوتهاي ميان كلام هاي محبت عريانم
و زخم هاي من همه از عشق است
از عشق عشق عشق
من اين جزيره سرگردان را
از انقلاب اقيانوس
و انفجار كوه گذر داده ام
و تكه تكه شدن راز آن وجود متحدي بود
كه از حقيرترين ذره هايش آفتاب به دنيا آمد
سلام اي شب معصوم
سلام اي شبي كه چشمهاي گرگ هاي بيابان را
به حفره هاي استخواني ايمان و اعتماد بدل مي كني
و در كنار جويبارهاي تو ارواح بيد ها
ارواح مهربان تبرها را مي بويند
من از جهان بي تفاوتي فكرها و حرفها و صدا ها مي آيم
و اين جهان به لانه ي ماران مانند است
و اين جهان پر از صداي حركت پاهاي مردميست
كه همچنان كه ترا مي بوسند
در ذهن خود طناب دار ترا مي بافند
سلام اي شب معصوم
ميان پنجره و ديدن
هميشه فاصله ايست
چرا نگاه نكردم ؟
مانند آن زمان كه مردي از كنار درختان خيس گذر مي كرد...
چرا نگاه نكردم ؟
انگار مادرم گريسته بود آن شب
آن شب كه من به درد رسيدم و نطفه شكل گرفت
آن شب كه من عروس خوشه هاي اقاقي شدم
آن شب كه اصفهان پر از طنين كاشي آبي بود
و آن كسي كه نيمه ي من بود به درون نطفه من بازگشته بود
و من درآينه مي ديدمش
كه مثل آينه پاكيزه بود و روشن بود
و ناگهان صدايم كرد
و من عروس خوشه هاي اقاقي شدم ...
انگار مادرم گريسته بود آن شب
چه روشنايي بيهوده اي در اين دريچه ي مسدود سر كشيد
چرا نگاه نكردم ؟
تمام لحظه هاي سعادت مي دانستند
كه دست هاي تو ويران خواهد شد
و من نگاه نكردم
تا آن زمان كه پنجره ي ساعت
گشوده شد و آن قناري غمگين چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
و من به آن زن كوچك برخوردم
كه چشمهايش مانند لانه هاي خالي سيمرغان بودند
و آن چنان كه در تحرك رانهايش مي رفت
گويي بكارت روياي پرشكوه مرا
با خود بسوي بستر شب مي برد
آيا دوباره گيسوانم را
در باد شانه خواهم زد ؟
آيا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم كاشت ؟
و شمعداني ها را
در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت ؟
آيا دوباره روي ليوان ها خواهم رقصيد ؟
آيا دوباره زنگ در مرا بسوي انتظار صدا خواهد برد ؟
به مادرم گفتم ديگر تمام شد
گفتم هميشه پيش از آنكه فكر كني اتفاق مي افتد
بايد براي روزنامه تسليتي بفرستيم
انسان پوك
انسان پوك پر از اعتماد
نگاه كن كه دندانهايش
چگونه وقت جويدن سرود ميخواند
و چشمهايش
چگونه وقت خيره شدن مي درند
و او چگونه از كنار درختان خيس ميگذرد
مانند مارهاي مرده از دو سوي گلوگاهش
بالا خزيده اند و در شقيقه هاي منقلبش آن هجاي خونين را تكرار ميكنند
ــ سلام
ــ سلام
آيا تو هرگز آن چهار لاله ي آبي را
بوييده اي ؟...
زمان گذشت
زمان گذشت و شب روي شاخه هاي لخت اقاقي افتاد
شب پشت شيشه هاي پنجره سر مي خورد
و با زبان سردش
ته مانده هاي روز رفته را به درون ميكشيد
من از كجا مي آيم ؟
من از كجا مي آيم ؟
كه اين چنين به بوي شب آغشته ام ؟
هنوز خاك مزارش تازه است
مزار آن دو دست سبز جوان را ميگويم ...
چه مهربان بودي اي يار اي يگانه ترين يار
چه مهربان بودي وقتي دروغ ميگفتي
چه مهربان بودي وقتي كه پلك هاي آينه ها را مي بستي
و چلچراغها را
از ساقه هاي سيمي مي چيدي
و در سياهي ظالم مرا بسوي چراگاه عشق مي بردي
تا آن بخار گيج كه دنباله ي حريق عطش بود بر چمن خواب مي نشست
و آن ستاره هاي مقوايي
به گرد لايتناهي مي چرخيدند
چرا كلان را به صدا گفتند ؟
چرا نگاه را به خانه ي ديدار ميهمان كردند!
چرا نوازش را
به حجب گيسوان باكرگي بردند ؟
نگاه كن كه در اينجا
چگونه جان آن كسي كه با كلام سخن گفت
و با نگاه نواخت
و با نوازش از رميدن آرميد
به تيره هاي توهم
مصلوب گشته است
و جاي پنج شاخه ي انگشتهاي تو
كه مثل پنج حرف حقيقت بودند
چگونه روي گونه او مانده ست
سكوت چيست چيست چيست اي يگانه ترين يار ؟
سكوت چيست به جز حرفهاي نا گفته
من از گفتن مي مانم اما زبان گنجشكان
زبان زندگي جمله هاي جاري جشن طبيعت ست
زبان گنجشكان يعني : بهار. برگ . بهار
زبان گنجشكان يعني : نسيم .عطر . نسيم
زبان گنجشكان در كارخانه ميميرد
اين كيست اين كسي كه روي جاده ي ابديت
به سوي لحظه ي توحيد مي رود
و ساعت هميشگيش را
با منطق رياضي تفريقها و تفرقه ها كوك ميكند
اين كيست اين كسي كه بانگ خروسان را
آغاز قلب روز نمي داند
آغاز بوي ناشتايي ميداند
اين كيست اين كسي كه تاج عشق به سر دارد
و در ميان جامه هاي عروسي پوسيده ست
پس آفتاب سر انجام
در يك زمان واحد
بر هر دو قطب نا اميد نتابيد
تو از طنين كاشي آبي تهي شدي
و من چنان پرم كه روي صدايم نماز مي خوانند ...
جنازه هاي خوشبخت
جنازه هاي ملول
جنازه هاي ساكت متفكر
جنازه هاي خوش برخورد خوش پوش خوش خوراك
در ايستگاههاي وقت هاي معين
و در زمينه ي مشكوك نورهاي موقت
و شهوت خريد ميوه هاي فاسد بيهودگي
آه
چه مردماني در چارراهها نگران حوادثند
و اين صداي سوتهاي توقف
در لحظه اي كه بايد بايد بايد
مردي به زير چرخهاي زمان له شود
مردي كه از كنار درختان خيس ميگذرد
من از كجا مي آيم؟
به مادرم گفتم ديگر تمام شد
گفتم هميشه پيش از آنكه فكر كني اتفاق مي افتد
بايد براي روزنامه تسليتي بفرستيم
سلام اي غرابت تنهايي
اتاق را به تو تسليم ميكنم
چرا كه ابرهاي تيره هميشه
پيغمبران آيه هاي تازه تطهيرند
و در شهادت يك شمع
راز منوري است كه آنرا
آن آخرين و آن كشيده ترين شعله خواب ميداند
ايمان بياوريم
ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد
ايمان بياوريم به ويرانه هاي باغ تخيل
به داسهاي واژگون شده ي بيكار
و دانه هاي زنداني
نگاه كن كه چه برفي مي بارد ...
شايد حقيقت آن دو دست جوان بود آن دو دست جوان
كه زير بارش يكريز برف مدفون شد
سال ديگر وقتي بهار
با آسمان پشت پنجره هم خوابه ميشود
و در تنش فوران ميكنند
فواره هاي سبز ساقه هاي سبكبار
شكوفه خواهد داد اي يار اي يگانه ترين يار
ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد![]()
:ادامه مطلب:![]()
. . .
هیچ گاه طلبی از تو نکردم
جز تو،
و اگر تا کنون به تو نائل نیامده ام
کوتاهی از کسی نیست ،
جز من.
ببین چگونه در گذار پر توحش این طوفان
حتی بیدهای لاغر و کم وجود نیز
بر بی پناهی جاودانه ی من به چشم ترحم می نگرند .
سینه ام پر تپش از شعله ی شوری است که تو جوانه ی آن را در قلب من رویاندی
اما
پوستم را لمس کن
هیچ نشانی از دستان نوازشگر عشق بر آنم پیدا نیست
و عجب درد بزرگیست بیگانگی عمل از آرزو .
پرواز در بطن ابرها و زندگی در حریم پاک تو
اندیشه ام همیشه بوده و هست ،
واقعیت اما رنگ دیگری دارد و آبی نیست،
عبور از حضیض مه مرا فریفت
و تباهی بر سریر آرزوهای من نشسته است .
قدیس من !
دیر زمانی نیست از آن هنگام که
آوای مقدس تو ، ار لابه لای پرده های فروافتاده ی زمان برخاست
و دل اکنون پر التهاب مرا، تا اوج بی کرانه ی لذتهای پنهان و بی نیاز
افسنه وار با خود برد .
اینک ولی حتی فریادهای گاه گاه تو
که به سوی عشق و ابدیت فرا می خوانند
در بحبوحه ی صداهای بی ارزش این شبهای تهی از امید
بی اثر شده اند. . .
و با گوشهای من غریب .
معجزه ای مگر پدید آید
تا نجاتم دهد از این گرداب
که انتهایش در فنا و با دستهای من نا آشناست.
. . .
اما من میدانم . . .
خوب می دانم که تو ای قدیس
نغمه ی معجزه گرت را در گوش زمان بار دگر خواهی خواند
مرا از جشن بی روشنی خوابها به ضیافت آفتاب خواهی برد
و لبخند را بر لبهای پر عطشم خواهی راند .
- اگر من بخواهم -![]()
![]()
1) پشت گوش اندازی
افرادی که علامت مزمن این "بـیـمـاری" در آنها دیده میشود، مایلند با این جملات توجیه کننده که " تمام کردنش کاری نخواهد داشت" و یا "نگران نباش، وقت برای انجام دادنش بسیار است"، کارها و وظایفشان را برای همیشه از سر خود باز کرده و به تعویق بیندازند.
اگر کاری در حد و اندازه قابلیتهایتان به شما روی آورد ولی به دلیل عذر و بهانههای ذکر شـده از انجام آن ممانعت بعمل آوردید، قطعا" پشت گوش اندازی مشکل اصـلی بـوده و باید مرتفع گردد. احساس میکنید که زمان در اختیار شما اسـت، اما هنگامی کـه وقـت موعود نزدیک میشود، برای اتمام کار بسرعت هجوم میآورید و نتیجه آن خواهد شد که آن طور که در ابتدا مد نظرتان بود از انجام عمل مورد نظر باز خواهید ماند.
2) ترس از موفقیت
مانع اصلی دیگر واهمه داشتن از موفقیت است. با اینکه چنین افرادی دقیقا" می دانند که برای موفق شدن به چه چیزی نیاز دارنـد، امـا بدلیل داشتن ترس از موفقیت قادر به رسیدن به اهداف والای خود نیستند. در نـظـر ایـشـان راه پـیـش رو، مـخـوف و رعـبآور میباشد. نگرانی از آینده و همه مسائلی که در نهایت گریبانگیر او خواهد شد، منجر به فقدان بصیرت و بازماندن آنها می گردد؛ مـخـاطرات ذاتـی روند تجارت، رام نشدنی بنظر خواهد رسید.
3) وسواس
افراد موفق دارای خصوصیتی مشترک هستند و آن قابـلیـت تمرکز بر اندیشههای بـزرگ میباشد. برای بسیاری اتخاذ چنین دیدگاهی مشکل است چرا که خود را کاملا محدود و متعهد به انجام کارهای جزئی و کوچک مینمایند. تلاش زیاد برای انجام کارهای جزئی زیانآور است چرا که زاویه دید را محدود خواهد کرد. اگر برای اتمام هر کار کوچکی مصر باقی بمانید، هرگز قادر نخواهید بود به اهداف والای خود دست پیدا نمایید.
4) نا امنی
افراد ضعیف و سست بنیان بعلت داشتن احساس ناامنی،در کارشان پیشرفتی حاصل نمیگردد. شاید یکی از دلایل عدم موفقیت اینگونه انسانها در بیمیلی آنها برای نشان دادن برش از خودشان نهفته شده باشد. علت ترس نیست؛ فقدان اطمیـنان و اعـتـمـاد باعث عقب ماندن آنها میگردد.
5) اطرافیان
ممکن است شما همه شرایط لازم برای منعکس نمـودن فردی موفق از خود را دارا باشید، اما آیا دوستانتان شـما را در این راه همراهی میکنند؟ ممکن اسـت آنـها دیـدگـاه مـتـفـاوت و مـتـضـادی از مـوفـقیت نسبت بشـما داشـتـه باشند. ( و یا اصلا" دیـدگاهی نداشته باشند )دوسـتـان به علت تاثیرات منفی راه رسیدن بـه موفـقیـت را برایتان سخت و دشوار میکنند.
برخی از اطرافیان حتی ممکن است متوجه پـتـانـسیـل واستعدادهای نهانی شما نشده و باعث زمین خوردگی وتردید در قابلیتها و تواناییها گردند.
هیچ چیزی ناهنجارتر از این مـوضـوع نـیست که انسان با وجود داشتن همه قابلیـتهای لازم جـهت رسـیدن بـه مـوفقیت، فقط بخاطر عوامل خارج از کنترل خود، از پیشرفـت باز ماند. فقدان منابع مالی و یا کمبود زمان بدلیل نگهداری از خانواده و یا مسؤلیتهای دیگر میتواند یک قاتل واقعی باشد. رشد کـردن زیـر خـط فقر و یا تامین نمودن نزدیکانی که به شما نیازمند هستند، آینده را بسیار متفاوت از آن چـیـزی کـه در تصـورتـان بوده ترسیم خواهد نمود.
یک معلم مدرسه، راهبه، افسر ارتش و سرایدار میتوانند بطرق مختلفی مـوفق باشنـد. با اینکه موفقیت در کار ممکن است جذابتر از همه بنظر برسد، اگر در زمان مـورد انتـظار به آن دست نیافتید، بیمناک نگردید. یـک قـدم بـه عـقـب بـازگـشـته و عـلـت را بـررسـی نمایید.![]()
| قالب : پيچك |




