تبليغاتX
________ تولد دوباره ___________


________ تولد دوباره ___________

.....................آرزویی زیباتر از تو سراغ ندارم...........................

 
         این بازیچه سرخ تقدیم به تو

این قلب سرخ و پر از درد من تقدیم به تو …

زیباترین و تنها ترین و جاوادنه ترین احساسم یعنی عشق در این قلب سرخ نیز برای

تو…

این قلب سرخ بی طاقت را از من بپذیر عزیزم… از تمام دار دنیا تنها همین قلب را دارم

همین قلبی که بارها شکسته شد ، بارها از راه عاشقی ناکام ماند و بارها اسیر

قلبهای بی محبت بی معرفتان شد….

همین قلبی که هر که آمد پا بر روی آن گذاشت و رفت ، قلبی که به هر کسی که

دادم با یک دنیا بی مهری و بی محبتی آن را شکست و به من بازگرداند!

عزیزم این قلبی که اینک ویرانه ای بیش نیست را با تمام وجودم به تو هدیه میکنم…

تو یکی بیا و با آن مدارا کن ، و نگذار این قلب پر  از غم و غصه و عاشق من دوباره

شکسته شود!

هر که آمد بر این قلب عاشق من لعنت گفت و رفت !

عزیزم با اطمینان کامل این قلبم را به تو هدیه میدهم و انتظار دارم که قدر آن را بدانی

و برای همیشه نزد خود نگه داری و با عطر نفسهایت ، با خون عاشقی ات و با

احساس محبت و مهربانی ات آن را زنده نگه داری عزیزم!…

همین قلب هزاران عاشق دارد ، همین قلب هزارن مجنون دارد ولی من این قلب بی

ارزشم را تنها لایق تو میدانم و تنها به تو تقدیم میکنم چون کسی دیگری به جز تو

لایق آن نیست و این قلب من ارزشی بالاتر از این دارد که در دلهای بی محبت و بی

مهر دیگران  اسیر شود!

می دانم تو  این بازیچه سرخ را دوست داری و میدانم تو یکی  دیگر آن را بازیچه خودت

قرار نخواهی داد و تو آنرا به عنوان پر  ارزشترین و بهترین هدیه  از سوی من نزد خود

نگه خواهی داشت عزیزم…

میدانی که چقدر درون این قلب سرخ من عشق نهفته است؟ میدانی که درون این

قلب شکسته من چقدر محبت و آرزو و امید نهفته است ؟ پس قدر آن را بدان ای یار

عاشق من!

تو که ادعای دوست داشتن و عشق ورزیدن را داری ، توکه ادعای این را داری که

میتوانی آنرا حفظ کنی  و ادعا داری که با تمام وجودت این قلب مرا دوست میداری

پس مرا به تنها آرزویم برسان  و تو یکی قلب مرا  با بی محبتی شکنجه نده!

بیا و تنها از من این هدیه بی ارزش را بگیر و کاری کن اینک که برای من بی ارزش

است برای تو با ارزشترین هدیه دنیا باشد!

تنها با همین بازیچه سرخ زنده ام و  وقتی ببینم در دل تو اسیر باشد و آن را از من

بپذیرفته ای نه تنها برای همیشه زنده می مانم بلکه می دانم خوشبخترین عاشق

دنیا خواهم بود  و دیگر احساس تنهایی نخواهم کرد!

این هدیه بی ارزش را از من بپذیر ، تنها در دل خودت نگه دار ، با خون عاشقی ات ، با

احساس محبتت و با هوای دوست داشتنت آن را برای همیشه زنده نگه دار عزیزم..

این قلب سرخ نه امانتی است و نه دلخوشی! این قلب سرخ هدیه است همیشگی از

طرف کسی که تو را لایق آن میداند پس آن را با تمام وجودت از من بپذیر!

نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 22:7 توسط دنيا | |

lpvl

التماس دعا

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 21:20 توسط دنيا | |

کیستی که من

 

اینگونه

 

به اعتماد

 

نام خود را

 

با تو می گویم،

 

کلید خانه ام را

 

در دست ات می گذارم،

 

نان شادی های هایم را

 

با تو قسمت می کنم،

 

به کنارت می نشینم و بر زانوی تو

 

این چنین آرام

 

به خواب می روم؟

 

کیستی که من

 

این گونه به جد

 

در دیار رویاهای خویش

 

با تو درنگ می کنم؟

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 23:24 توسط دنيا | |

عاشقانه

مهربانم

با تو عهدی ميبندم نا گسستنی

فراموش نشدنی

و ماندگار

قلبم را به تو هدیه میدهم

به تو که سر تا پای وجودت را ذرّه ذرّه دوست ميدارم

به تو که روحت را

سرشتت را

عصاره ی وجودت را ميپرستم

و به آن عميقاً عـشق ميـورزم

ای عزیز ِ ستودنی

مهربان ِماندنی

نازنین ِ خواستنی

بدان و آگاه باش که من

تو را

هيچگاه

هيچ کجا

هيچ لحظه ای

تنها نخواهم گذاشت

و لحظه ای از تو غافل نخواهم شد

مطمئن باش

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 18:23 توسط دنيا | |

خدا

خدایا
 
خدایا تو را به خاطر سه چیز سپاس گزارم:
 

  دادن هایت

                              ندادن هایت 

        گرفتن هایت      دادن هایت را نعمت

                              ندادن هایت را رحمت                                

      گرفتن هایت را حکمت      

 

 

كوچيك همه شما

 

 

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 20:55 توسط دنيا | |

عشق

بی تو دیشب عشق حیران مانده بود

 

روی دستش اب و قران مانده بود

 

رفته بودی نرم نرم از کوچه ها

 

از عبورت بوی باران مانده بود

 

رفته بودی شاعری جان می سپرد

 

بهر تقدیم تواش ان مانده بود

 

بر لبان از دوری ات افسوس ها

 

بر جگر ها جای دندان مانده بود

 

رفته بودی عشق فریادی نداشت

 

در گلویش بغض هجران مانده بود

 

اه دیشب... اه دیشب... ماه ! ماه!

 

اه دیشب ماه پنهان مانده بود....


:ادامه مطلب:
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 20:51 توسط دنيا | |

چند سالی میگذشت که دایره آبی قطعه گمشده خود را پیدا کرده بود. اکنون صاحب فرزند هم شده بود، یک دایره آبی کوچک با یک شیار کوچک.

زمان میگذشت و دایره آبی کوچک، بزرگ میشد. هر چقدر که دایره بزرگ تر میشد شعاع آن هم بیشتر میشد و مساحت شیار که دیگر اکنون تبدیل به یک فضای خالی شده بود نیز بیشتر.
 
آنقدر این فضای خالی زیاد شد و دایره ناراحت تر که ناچار برای کمک به سراغ پدر رفت و به او گفت: پدر شما چرا جای خالی ندارید؟
پدر گفت: عزیزم جالی خالی نه، قطعه گمشده. هر کسی در زندگی خود قطعه گمشده دارد من هم داشتم، مادرت قطعه گم شده‌ی من بود. با پیدا کردن او تکمیل شدم. یک دایره کامل.
پسر از همان روز جست و جوی قطعه‌ی گمشده خود را آغاز کرد. رفت و رفت تا به یک قطعه‌ای از دایره رسید شعاع و زاویه آن را اندازه گرفت درست اندازه جای خالی بود ولی مشکل آن بود که قطعه زرد بود.


 
دایره باز هم رفت تا اینکه به یک مثلث رسید که فضای خالی خود را با قطعه‌های رنگارنگ کوچک پر کرده بود.


 
دایره دیگر از جست و جو خسته شده بود تا اینکه به یک قطعه مربع گمشده رسید، به او گفت شما قطعه گمشده من را ندیدید؟
قطعه مربع گریه کرد و گفت: من هستم
- ولی شما مربع هستید و قطعه گمشده‌ی من قسمتی از دایره
- من اول قطعه‌ای از دایره بودم یعنی دقیقا بگویم قسمتی از شما و منتظرتان که یک مربع قرمز آمد. قطعه‌ی گمشده

او مربع بود ولی من گول خوردم و خود را به زور داخل فضای خالی او کردم، به مرور زمان تغییر شکل دادم و به شکل فضای خالی مربع در آمدم .ولی او قرمز بود و من آبی، به هم نمی‌خوردیم. اکنون پشیمانم. من قطعه‌ی گمشده‌ی شما هستم. .


 
دایره که دید قطعه گمشده خود را پیدا کرده سعی کرد او را در فضای خالی خود جا دهد اما نشد، بنا بر این او را با طناب به خود بست و خوشحال راه افتاد. حرکت کردن با یک قطعه که سبب بد قواره شدن دایره شده بود خیلی سخت بود ولی دایره تمام این سختیها را به جان خریده بود و با عشق حرکت میکرد.
 
رفت و رفت ولی ناگهان گودال را ندید و داخل آن افتاد و گیر کرد. بخت به او رو کرده بود که قطعه‌ی گمشده‌اش قسمت بالای او بود و گیر نکرده بود. قطعه گمشده به او گفت: من را باز کن تا بروم و کمک بیاورم.
 
قطعه‌ی گمشده رفت و هیچ وقت برنگشت. دایره هم سالها آنقدر گریه کرد تا بیضی شد (لاغر شد) و توانست از

گودال بیرون بیاید. دلش شور میزد که نکند اتفاقی برای قطعه گم شده افتاده باشد. دنبال او به هر سو رفت. تا اینکه بالاخره او را پیدا کرد. کاش هیچ وقت او را پیدا نمی‌کرد.
 
نتیجه گیری اخلاقی : سعی کنید گول تکه های گمشده دروغی رو نخورید

نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت 12:15 توسط دنيا | |

ازدواج

پروردگارا معبودم شكرت را چگونه بجا آورم كه الطافت را نثارم مي كني .... زيباي من شكرت كه زيبائي خود را در نگاه معشوقم نشانم مي دهي .... مهربانا چگونه سر به استانت گذارم كه مهرباني و من توانائي سپاست را ندارم و خطا كارتر از هميشه به رحمتت نياز دارم...

دل خسته و تنهايم ،به ارامشي رسيده كه تو ارزاني داشتي و دستهاي تنهايم حضور دستهائي را لمس ميكند كه مهرباني تورا نشانه دارد.

روح غم الودم كه عاشقي را رويا ميدانست عشقي مهمان قلبم كرده كه تو مي خواهي شيريني ابديت را ارازنيش كني

شكرت خدا ....................... شكرت مهربانا .... مرا لايق ان دانستي كه پيوند قلبم با بهترين روز دنيا گره دادي ... ياريم ده الگو پذير خوبي از زندگي بهترينهايت باشم ....

حضورت را از من نگير و هميشه كنارم باش ... مثل هميشه تا هميشه.... لطفت را از من و عشقم نگير مثل هميشه تا ابد....

براي تك تك قلبهاي تنها لذت عشقي ابدي مثال خودم را ارزو مي كنم... دوباره متولد شدن در اغوش و بازوهاي دلدار ارزو مي كنم ....

دعاي خيراتان و  ارزوي زندگي زيبا در كنار همسرم بهترين هديه زندگي جديدم از شما براي من...

نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 20:9 توسط دنيا | |

زن نمی دانست که چه بکند؛ خلق و خوی شوهرش از این رو به آن رو شده بود قبل از این می گفت و می خندید، داخل خانه با بچه ها خوش و بش می کرد اما چه اتفاقی افتاده بود که چند ماهی با کوچکترین مسئله عصبانی می شود و سر دیگران داد و فریاد می کند؟

آن مرد مهربان و بذله گو الآن به آدمی ترسناک و عصبی مزاج تبدیل شده است. زن هر چه که به ذهنش می رسید و هر راهی را که می دانست رفت اما دریغ از اینکه چیزی عوض شود. 

 همسر

روزی به ذهنش رسید به نزد راهبی که در کوهستان زندگی می کند برود تا معجونی بگیرد و به خورد شوهرش دهد، شاید چاره ای شود ! از اینرو بود که زن راه سخت و دشوار کوهستان را پیش گرفت و بعد از ساعتها عبور از مسیرهای سخت، خود را به کلبه ی راهب رساند، قصه ی خودش را به او گفت و در انتظار نشست که ببیند چه معجونی را برایش می سازد.

راهب نگاهی به زن کرد و گفت: چاره ی کار تو در یک تار مو از سبیل ببر کوهستان است. ببر کوهستان؟ آن حیوان وحشی؟راهب در پاسخ گفت: بله هر وقت تار مویی از سبیل ببر کوهستان را آوردی چیزی برایت می سازم که شوهرت را درمان کند و زن در حالتی از امید و یاس به خانه برگشت.

 
نیمه شب از خواب برخاست. غذایی را که آماده کرده بود، برداشت و روانه ی کوهستان شد آن شب خود را به نزدیکی غاری رساند که ببر در آن زندگی می کرد از شدت ترس بدنش می لرزید اما مقاومت کرد. آن شب ببر بیرون نیامد. چندین شب دیگر این عمل را تکرار کرد هر شب چند گام به غار نزدیکتر می شد تا آنکه یک شب ببر وحشی کوهستان غرش کنان از غار بیرون آمد اما فقط ایستاد و به اطراف نگاهی کرد. باز هم زن شبهای متوالی رفت و رفت. هر شبی که می گذشت آن ببر و زن چند گام به هم نزدیکتر می شدند.

 
این مسئله چهار ماه طول کشید تا اینکه در یکی از آن شبها، ببر که دیگر خیلی نزدیک شده بود و بوی غذا به مشامش می خورد، آرام آرام نزدیکتر شد و شروع به غذا خوردن کرد. زن خیلی خوشحال شد. چندین ماه دیگر اینگونه گذشت.

 
طوری شده بود که ببر بر سر راه می ایستاد و منتظر آن زن می ماند زن نیز هر گاه به ببر می رسید در حالی که سر او را نوازش می کرد به ملایمت به او غذا می داد، هیچ سرزنش و ملامتی در کار نبود هیچ عیب جویی، ترس و وحشتی در میان نبود و هر شب آن زن با طی راه سخت و دشوار کوهستان برای ببر غذا می برد و در حالی که سر او را در دامن خود می گذاشت، دست نوازش بر مویش می کشید چند ماه دیگر نیز اینگونه گذشت تا آنکه شبی زن به ملایمت تار مویی از سبیل ببر کند و روانه ی خانه اش شد.

صبح که شد، شادمان به کوهستان نزد آن راهب رفت تار موی سبیل ببر را مقابل او گذاشت و در انتظار نشست. فکر می کنید آن راهب چه کرد؟ نگاهی به اطرافش کرد و آن تار مو را به داخل آتشی انداخت که در کنارش شعله ور بود.


زن، هاج و واج نگاهی کرد در حالی که چشمانش داشت از حدقه بیرون می زد ماند که چه بگوید. راهب با خونسردی رو به زن کرد و گفت: ”مرد تو از آن ببر کوهستان، بدتر نیست، توئی که توانستی با صبر و حوصله، عشق و محبت خودت را نثار حیوان کوهستان کنی و آن ببر را رام خودت سازی،

در وجود تو نیرویی است که گواهی می دهد توان مهار خشم شوهرت را نیز داری، پس محبت و عشق را به او ببخش و با حوصله و مدارا خشم و عصبانیت را از او دور ساز

نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 19:50 توسط دنيا | |

سلام....... ممنون از این همه لطفی که به من دارید... این روزا وقت نکردم موضوع جدید پیدا کنم ... یه کم گرفتاریم زیاد شده........ زود زود میام با آپی که شاید تحولی به همراه داشته باشه..... التماس دعا

در پناه خدا

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 21:11 توسط دنيا | |

" شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی تو را با لهجه ی گل ها صدا کردم تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگه آرزو هایت دعا کردم پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس تو را از بین گل هایی که در تنهایم رویید با حسرت جدا کردم و تو در آبی ترین موج تمنای دلم گفتی دلم حیران و سرگردان چشمانیست رویایی و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم همین بود آخرین حرفت و من از عبور تلخ و غمگینت حریم چشمهایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم نمیدانم چرا رفتی؟ نمی دانم چرا شاید خطا کردم و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی نمی دانم کجا تا کی برای چه ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید بعد از رفتنت رسم نوازش در غم خاکستری گم شد و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد و بعد از رفتن تو آسمان چشم هایم خیس باران بود بعداز رفتنت انگارکسی حس کردکه من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت کسی حس کرد که من بی تو هزاران بار در لحظه خواهم مرد و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد و من با اینکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام برگرد ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد و بعد از این همه طوفان و هم پرسش و تردید کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب او خطا کردم من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل میان غصه ای از بغض کوچک یک ابر نمی دانم چرا ؟ شاید به رسم عادت و پروانگی باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم "

نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 19:47 توسط دنيا | |

1

نحوه تکلم انسانها بیانگر نحوه تفکر آنهاست. مثبت بیندیشیم و مثبت بگوییم تا انرژی مثبت خود را به دیگران منتقل کنیم.
بگوییم ….

 ازاینکه وقتتون رو در اختیارم گذاشتید ممنون “”"”"”"”"”" نگوییم ببخشید مزاحمتون شدم

 طول میکشه تا یاد بگیری “”"”"”"”"”"”" نگوییم هیچ وقت یاد نمیگیری

 مسئله دارم “”"”"”"”"” نگوییم مشکل دارم

 مسئله رو خودم حل میکنم “”"”"”"”"”"”" نگوییم مسئله به تو ربطی نداره....


:ادامه مطلب:
نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 20:42 توسط دنيا | |

بی تو، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جان وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

 

در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

 

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ریخته در آب

شاخه‌ها دست بر آورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

یادم آید، تو به من گفتی:

از این عشق حذر کن

لحظه‌ای چند بر این آب نظر کن

آب، آئینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا، که دلت با دگران است

تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!

 

با تو گفتم:

حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم...

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی، من نرمیدم، نگسستم

باز گفتم: که تو صیادی و من آهوی دشتم

تا بدام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم، نتوانم

 

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم، نرمیدم

 

رفت در ظلمت شب، آن شب و شبهای دگر هم

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم

 

بی تو، اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم


خسته شی چه میکنی؟ دلت از بار غصه سنگین شه چه می کنی ؟ دیگه روزها زیبائی چندروز پیش رو نداره؟؟ حتی نفس کشیدنم بی هدف میشه چه میکنی ؟ ؟ به پوچی رسیدم ... نیستی ... با این همه که خودم راه حل میدونم الان در مانده شدم.... التماس دعا

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 19:4 توسط دنيا | |

حجاب

نمى‏دانید؛

 واقعاً نمى‏دانید چه لذتى دارد وقتى سیاهى چادرم،

دل مردهایى كه چشمشان به دنبال خوش‏رنگ‏ترین زن‏هاست را مى‏زند.

نمى‏دانید چقدر لذت‏بخش است وقتى وارد مغازه‏اى مى‏شوم و مى‏پرسم:

 آقا! اینا قیمتش چنده؟

و فروشنده جوابم را نمى‏دهد؛

دوباره مى‏پرسم: آقا! اینا چنده؟ فروشنده كه محو موهاى مش‏كرده زن دیگرى است و حالش دگرگون است، من را اصلاً نمى‏بیند.

 باز هم سؤالم بى‏جواب مى‏ماند و من، خوشحال، از مغازه بیرون مى‏آیم.

نمى‏دانید؛

 واقعاً نمى‏دانید چه لذتى دارد وقتى مردهایى كه به خیابان مى‏آیند تا لذت ببرند، ذره‏اى به تو محل نمى‏گذارند.

نمى‏دانید؛

واقعاً نمى‏دانید چه لذتى دارد وقتى شاد و سرخوش، در خیابان قدم مى‏زنید؛ در حالى كه دغدغه این را ندارید كه شاید گوشه‏اى از زیبایى‏هاتان، پاك شده باشد و مجبور نیستید خود را با دلهره، به نزدیك‏ترین محل امن برسانید تا هر چه زودتر، زیبایى خود را كنترل كنید؛زیبایى از دست رفته‏تان را به صورتتان باز گردانید و خود را جبران كنید.

نمى‏دانید؛

 واقعاً نمى‏دانید چه لذتى دارد وقتى در خیابان و دانشگاه و... راه مى‏روید و صد قافله دل كثیف، همره شما نیست.

 نمى‏دانید؛

واقعاً نمى‏دانید چه لذتى دارد وقتى جولانگاه نظرهاى ناپاك و افكار پلید مردان شهرتان نیستید.

نمى‏دانید؛

 واقعاً نمى‏دانید چه لذتى دارد وقتى كرم قلاب ماهى‏گیرى شیطان براى به دام انداختن مردان شهر نیستید.

نمى‏دانید؛

واقعاً نمى‏دانید چه لذتى دارد وقتى مى‏بینى كه مى‏توانى اطاعت خدایت را بكنى؛ نه هوایت را.

 نمى‏دانید؛

واقعاً نمى‏دانید چه لذتى دارد وقتى در خیابان راه مى‏روید؛ در حالى كه یك عروسك متحرك نیستید؛ یك انسان رهگذرید.

نمى‏دانید؛

 واقعاً نمى‏دانید چه لذتى دارد این حجاب!

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 16:20 توسط دنيا | |

غريبه
همه چیز را یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم

یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم

تو نگرانم نشو !!

همه چيز را یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی !

یاد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به یاد تو !

یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن...

و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !

تو نگرانم نشو !!

همه چيز را یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام که بی تو بخندم.....

یاد گرفته ام بی تو گریه کنم...و بدون شانه هایت....!

یاد گرفته ام ...که دیگر عاشق نشوم به غیر تو !

یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم ....

و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم !

اما هنوز یک چیز هست ...که یاد نگر فته ام ...

که چگونه.....!

برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ...

و نمی خواهم که هيچ وقت یاد بگیرم ....

تو نگرانم نشو !!

فراموش کردنت" را هيچ وقت یاد نخواهم گرفت .

نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 8:37 توسط دنيا | |

به سلامتی درخت!

 نه به خاطرِ میوش، به خاطرِ سایش.


به سلامتی دیوار!

 نه به خاطرِ بلندیش، واسه این‌که هیچ‌وقت پشتِ آدم روخالی نمی‌کنه.


به سلامتی دریا!

 نه به خاطرِ بزرگیش، واسه یک‌رنگیش.


به سلامتی سایه!

 که هیچ‌وقت آدم رو تنها نمی‌ذاره.


به سلامتی پرچم ایران!

 که سه‌رنگه، تخم‌مرغ! که دورنگه، رفیق! که یه‌رنگه.


به سلامتی همه اونایی که دوسشون داریم و نمی‌دونن، دوسمون دارن و نمی‌دونیم.


به سلامتی نهنگ!

 که گنده‌لات دریاست.


به سلامتی زنجیر!

 نه به خاطر این‌که درازه، به خاطر این‌که به هم پیوستنش.


به سلامتی خیار!

 نه به خاطر «خ»ش، فقط به خاطر «یار»ش.


به سلامتی شلغم!

 نه به خاطر (شل)ش، به خاطر(غم)ش.


به سلامتی کرم خاکی!

نه به خاطر کرم‌بودنش،به خاطر خاکی‌بودنش


به سلامتی پل عابر پیاده!

 که هم مردا از روش رد می‌شن هم نامردا !


به سلامتی برف!

 که هم روش سفیده هم توش.


به سلامتی رودخونه!

که اون‌جا سنگای بزرگ هوای سنگای کوچیکو دارن.


می‌خوریم به سلامتی گاو!

که نمی‌گه من، می‌گه ما.


به سلامتی دریا!

 که ماهی گندیده‌هاشو دور نمی‌ریزه.


می‌خوریم به سلامتی اون که همیشه راستشو می‌گه.


به سلامتی سنگ بزرگ دریا!که سنگای دیگه رو می‌گیره دورش.


به سلامتی بیل!

 که هرچه ‌قدر بره تو خاک، بازم برّاق‌تر می‌شه.


به سلامتی دریا!

 که قربونیاشو پس می‌آره.


به سلامتی تابلوی ورود ممنوع!

 که یه ‌تنه یه اتوبان رو حریفه.


به سلامتی عقرب!

 که به خواری تن نمی‌ده.
(عرض شودکه عقرب وقتی تو آتیش می‌ره و دورش همش آتیشه با نیشش خودش می‌کُشه که کسی ناله‌هاشو نشنوه)


به سلامتی سرنوشت!

 که نمی‌شه اونو از "سر" نوشت.


به سلامتی سیم خاردار!

 که پشت و رو نداره.

نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 20:35 توسط دنيا | |

امشب از آسمان دیده ی تو

روی شعرم ستاره می بارد
در زمستان دشت کاغذها
پنجه هایم جرقه می کارد
شعر دیوانه ی تب آلودم
شرمگین از شیار خواهشها
پیکرش را دو باره می سوزد
عطش جاودان آتش ها
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست از سیاهی چرا هراسیدن
شب پر از قطره های الماس است
آنچه از شب به جای می ماند
عطر سکر آور گل یاس است
آه بگذار گم شوم در تو
کس نیابد دگر نشانه ی من
روح سوزان و آه مرطوبت
بوزد بر تن ترانه من
آه بگذار زین دریچه باز
خفته بر بال گرم رویاها
همره روزها سفر گیرم
بگریزم ز مرز دنیاها
دانی از زندگی چه می خواهم
من تو باشم .. تو .. پای تا سر تو
زندگی گر هزار باره بود
بار دیگر تو .. بار دیگر تو
آنچه در من نهفته دریایی ست
کی توان نهفتنم باشد
با تو زین سهمگین توفان
کاش یارای گفتنم باشد

بس که لبریزم از تو می خواهم
بروم در میان صحراها
سر بسایم به سنگ کوهستان
تن بکوبم به موج دریاها
بس که لبریزم از تو می خواهم
چون غباری ز خود فرو ریزم
زیر پای تو سر نهم آرام
به سبک سایه به تو آویزم
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه نا پیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
فروغ فرخزاد.

نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 20:54 توسط دنيا | |

love

تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم

تو را به خاطر عطر نان گرم

 برای برفی که آب می شود دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت

لبخندی که مهو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می دارم

تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم

برای پشت کردن به آرزوهای مهال

به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به خاطر دود لاله های وحشی

 به خاطر گونه ی زرین آفتاب گردان

برای بنفشیه بنفشه ها دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم

تو برای لبخند تلخ لحظه ها

پرواز شیرین خا طره ها دوست می دارم

تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم

اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های آسمان دوست می دارم

تو را به اندازه خودت ، اندازه آن قلب پاکت دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام ... دوست می دارم

تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام ... دوست می دارم

تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم... دوست می دارم 

نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 23:16 توسط دنيا | |

دو تا آفریقایی- طنز
دو تا آفریقایی با یه نفر سومی وسط بیایون بودن در همین حال و هوا بودن که یدفعه آفریقایی یه چراغ جادو پیدا می کنه.
بعد غوله می یاد بیرون و به آفرقایی میگه یه آرزو کن.
آفریقایی میگه: منو سفید کن.
تا اینو میگه سومی میزنه زیر خنده آفریقایی میگه: چیه برای چی میخندی؟
سومی گفت: همینجوری.
بعد غوله به آفریقایی دومیه گفت: تو چی می خوای؟
آفریقایی گفت: منم سفید کن .
دوباره سومی میزنه زیر خنده .
آفریقایی گفت برای چی میخندی؟
سومی باز گفت: همینجوری.
نوبت سومی میشه. غوله ازش می پرسه: تو چی می خوای .
سومی میگه: این دوتا رو سیاه کن

پند لقمان به پسرش - حکمت آمیز
روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی.
اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری!
دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی
و سوم اینکه در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی

پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟

لقمان جواب داد:

اگر کمی دیر تر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که میخوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد.
اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهترین خوابگاه جهان است.
و اگر با مردم دوستی کنی و در قلب آنها جای می گیری و آنوقت بهترین خانه های جهان مال توست

نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 23:8 توسط دنيا | |

شكيبا

از خدا خواستم تا دردهایم را از من بگیرد

خدا گفت : نه !

رها کردن کار توست ، تو باید از آن ها دست بکشی .

از خدا خواستم تا شکیبایی ام بخشد ،

خدا گفت : نه !

شکیبایی زاده ی رنج و سختی است ، شکیبایی

بخشیدنی نیست ، به دست آوردنی است .

از خدا خواستم تا خوشی و سعادت ام بخشد ،

خدا گفت : نه !

من به تو نعمت و برکت داده ام ، حال با توست که

سعادت را فراچنگ آوری .

از خدا خواستم تا از رنج هایم بکاهد ،

خدا گفت : نه !

رنج و سختی ، تو را از دنیا دورتر و دورتر و به من نزدیک

تر و نزدیک تر می کند .

از خدا خواستم تا روحم را تعالی بخشید ،

خدا گفت : نه !

بایسته آن است که تو خود سربرآوری و ببالی اما من تو

را هرس خواهم کرد تا سودمند و پرثمر شوی .

من هر چیزی را که به گمانم در زندگی لذت می آفرید از

خدا خواستم ، و باز خدا گفت : نه !

من به تو زندگی خواهم داد ، تا تو خود را از هر چیزی

لذتی به کف آری .

از خدا خواستم یاری ام دهد تا دیگران را دوست بدارم ،

همان گونه که او مرا دوست دارد ،

و خدا گفت : آه ، سرانجام چیزی خواستی تا من اجابت کنم !

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 22:8 توسط دنيا | |

ستاره
" زندگی آنقدر ارزش دارد که به خاطر آن از همه هستی خود مایه بگذاریم تا قصری باشکوه از مهربانی، محبت، عشق و دوستی بنا کنیم و زندگی آنقدر بی ارزش است که نباید به خاطر آن دلی را بیازاریم و برای رسیدن به قله های فانی دنیا دست به هر کاری بزنیم. توجه کنید: تا وقتی سرت را بالا می گیری توی آسمان شب نگاهت به جای دیدن ماه به طرف ستاره ها کشیده می شه. هزاران هزار ستاره. کدامین ستاره به تو چشمک می زند؟ ستاره کم نور یا ستاره ای پر فروغ؟ دنبال ستاره ای باش که چشمکش تنها برای توست و تنها برای تو نور می تاباند. از چشمک های ممتد و پیاپی ستاره های بزرگ و نورانی بپرهیز. آن ستاره به همه می نگرد و همه به آن می نگرند. "

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 22:6 توسط دنيا | |

گر شما هم این شانس را داشته باشید که تیپ و اندامتان شبیه برد پیت باشد، حتی اگر کیسه زباله هم بپوشید می توانید زنان را تحت تاثیر خود قرار بدهید! اگرچه برد پیت علاوه بر ظاهر فیزیکی و هیکل مناسب خود، همیشه سعی می کند که در زندگی روزمره اش شیک، باسلیقه و مدروز باشد، او حتی بدون کمک و مساعدت متخصصین مد سینما در این امر موفق است.
برد پیت متولد 1963 است و اکنون 46 سال سن دارد. آلبوم عکس ویژه این بازیگر محبوب و مشهور كه از اون دسته بازيگرهاي مورد علاقه من در رديف اول است  به ترتیب سال ها از 1997 که برد پیت 34 ساله است در دوخت منتشر شده است. بر روی عکس ها کلیک کنید تا جزئیات را ببینید....
ادامه مطلب...


:ادامه مطلب:
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 21:53 توسط دنيا | |

هيون بين

نام:hyun bin

نام حقيقي :(kim tae pyung(Gim tae pyeong 

حرفه : بازيگر و مدل

تاريخ تولد : 25 سپتامبر 1982 (27 ساله)

محل تولد : کره جنوبي ,سئول

قد:184cm

وزن : 74kg

علامت ستاره : ترازو

نوع خون : B

نمايندگي استعداد درخشان : start M Entertainment

تحصيلات :دانشگاه Jungang(رشته اصلي بازيگري)

سرگرمی : شنا کردن و بازي بسکتبال و تماشاي تئاتر


سريال هاي تلويزيوني

Friend,Our Legend (MBC, 2009

The World That They Live In (KBS2,2008

The Snow Queen (KBS2,2006

My Name is Kim Sam-Soon(MBC,2005

Ireland(MBC,2004

Nonstop4(MBC,2003

Bodyguard(KBS2,2003

فيلمها

I'm very Happy(2008

 A Millionaire's First Love(2006

Daddy Long Legs(2005

Spin Kick(2004

Shower(2002

به رسميت شناختن

سال 2006 KBSجايز بهترين بازيگر در سريال ملکه برفي(the snow Queen)

سال 2006 KBSجايز بهترين زوج در سريال ملکه برفي با سونگ يوري(the snow Queen)

سال 2005 MBC جايز بهترين بهترين بازيگر نقش اول مرد در سريال اسم من است کيم سام سون(My Name is Kim Sam-Soon)

سال 2005 MBC جايزه بهترين زوج در سريال اسم من است سام سون با کيم سان آه (My Name is Kim Sam-Soon)

سال 2004 MBC جايزه محبوبيت بهترين بازیگر تازه وارد درسريال ايرلندي(Ireland)

سال 2004 MBC جايزه سرگرمي خاص و سخن پراکني ها

كيم سون

نام : 김선아 / Kim Seon Ah
نام چینی :金宣儿
حرفه : مدل و بازیگر نقش مکمل زن
تاریخ تولد : 1975 - 1 -  اکتبر
محل تولد : Daegu ، کره جنوبی
قد : 170cm
وزن : 50kg
علامت ستاره : ترازو
نوع خونی : A
خانواده : یک خواهر ، برادر کوچکترش
نمایندگی استعدادهای درخشان : Yedang سرگرمی

سریال های تلویزیونی
Telecinema After Wedding Banquet (SBS, 2009)
City Hall (SBS, 2009)
When It's At Night (MBC, 2008)
My Name is Kim Sam-Soon (MBC, 2005)
Golden Era (MBC, 2000)
좋아좋아 (SBS, 2000)
Love Story (SBS, 1999) daily drama
Jump (MBC, 1999) sitcom
Love and Success (MBC, 1998)
Forever Yours (MBC, 1998)
MBC Best Theater 'Her Flower Pot NO. 1' (MBC, 1998)

فیلم ها
Sweet Lies (2008) cameo
Girl Scout (2007)
The Worst Man of my Life (2007) cameo
She's On Duty (2005)
S Diary (2004)
Happy Naked Christmas (2003)
The Greatest Expectation (2003)
Once Upon a Time in a Battlefield (2003)
Wet Dreams (2002)
Yesterday (2002)

جوایز
2005 MBC Drama Awards: Top Exellence Award (for My Name is Kim Sam-Soon)
2005 MBC Drama Awards: Popularity Award
2005 MBC Drama Awards: Greatest Award
2005 MBC Drama Awards: Best Couple (with Hyun Bin)
2005 Asian Television Awards: Best Drama Performance by an Actress (Runner-up)


:ادامه مطلب:
نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 21:41 توسط دنيا | |

oh ji oh 1
بچه سلاااام بیوگرافی  oh ji ho بازیگر سریال همسر یا دردسر که از شبکه فارسی ۱ پخش میشد و من واقعا دوستش دارم... توصیه من به اونائی که ندیدن اینه که حتما این سریال رو یک بارم که شده نگاه کنن....

نام : 오지호 / Oh Ji Ho/ ا جی هو
حرفه: بازیگر و مدل
تاریخ تولد: ۱۴ آپریل ۱۹۷۶
سن : ۲۵ همین ماه ( فروردین) ۳۳ سالش میشه
قد: ۱۸۳cm
وزن: ۷۵kg

سریال های تلویزیونی
Queen of Housewives (MBC, 2009/خانه کدبانوها
My Precious Child (KBS2, 2008/کودک قبلی من ( فقط توی چند قسمتش بازی کرد . این سریال الان از کانال KBS world پخش می شه )
Single Dad in Love (KBS2, 2008/ پدر مجرد عاشق می شود
Get Karl! Oh Soo Jung (SBS, 2007)
Couple of Fantasy (MBC, 2006/زوج فانتزی
Thank You Life (KBS2, 2006/زندگی از تو متشکرم
Autumn Shower (MBC, 2005/باران پائیزی
Super Rookie (MBC, 2005/فوق تازه کار ( من این سریال رو دیدم خیلی خنده دار بود)
Second Proposal (KBS2, 2004/خواستگاری دوم
Detectives (SBS, 2003/کارگاهان
Confession (MBC, 2002/اعتراف نامه
Cool (KBS2, 2001)عالی

فیلم های سینمایی
My Wife is a Gangster 3 (2006/همسرم یک گانگستر است
Love Trilogy (2004/ تراژدی عشق
Silver Knife (2003/ چاقوی نقره ای
I Love You (2001/ دوستت دارم
La Belle (2000 / زنگوله(اسمش فرانسویه)
Kka (1998

جوایز
جشنواره سریال های شیکه ام بی سی: جایزه شهرت در بین مردم (۲۰۰۶)
جشنواره سریال های شبکه ام بی سی: بهترین زوج به همراه هان یه سئول(۲۰۰۶) منظور همون آنای خودمون یا نا سانگ شیله
جشنواره سریال های شبکه کی بی اس: بهترین بازیگر حمایت شده (۲۰۰۴
بچه ها من نظر میخوام

ana1
بیوگرافی Han hye seul،هان هی سیول

نام:Han Hye Seul

نام اصلی: Leslie Kim

معروف به: :5:Barbie Doll

شغل ها:بازیگر و مدل

تاریخ تولد: 1982-Sep-18

محل تولد:ایالت کالیفرنیا،لس آنجلس

قد: 166cm

وزن: 46kg

سریال های تلوزیونی:

Tazza (SBS, 2008)
Couple of Fantasy (MBC, 2006)
That Summer Typhoon (SBS, 2005)
Nine Tailed Fox (KBS, 2004)
Breathless (MBC, 2003)
Nonstop 4 (MBC, 2003)

فیلم ها:

Miss Gold Digger / She Was Pretty (2007)

جوایز:

2008 SBS Drama Awards: Female Lead Award - Special Planning Drama (Tazza)
29th Blue Dragon Film Awards: Best New Actress for "Miss Gold Digger" (2008)
45th Grand Bell Awards: Best New Actress for "Miss Gold Digger" (2008)
45th Grand Bell Awards: BMW Popularity Award - Female (2008)
43rd Baeksang Awards: Popularity (2007)
MBC Drama Awards: Excellence Award for Couple of Fantasy (2006)
MBC Drama Awards: Popularity (2006)
MBC Drama Awards: Best Couple with Oh Ji Ho in Couple of Fantasy (2006)


:ادامه مطلب:
نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 19:51 توسط دنيا | |


01

فرارسیدن شبهای پرفیض قدر و شهادت امیرالمومنین حضرت علی (ع)

    بر تمامی شیعیان تسلیت باد

  سُبْحانَکَ یا لا اِلهَ اِلاّ اَنْتَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ خَلِّصْنا مِنَ النّارِ یا رَبِّ

  پاک و منزهى تو اى که معبودى جز تو نیست فریاد فریاد بِرَهان ما

  را از آتش اى پروردگار من

02

 بگذار تا بميرم در اين شب الهي            ورنه دوباره آرم رو روي روسياهي

 چون رو كنم به توبه، سازم نوا و ندبه       چندان كه باز گردم گيرم ره تباهي

 چون رو كنم به احياء، دل زنده گردم اما    دل مرده مي‏شوم باز با غمزه گناهي

 

شب قدرست و من قدری ندارم

خدایا یار و مونسی جز علی دربر ندارم 

دوستان مارا در شب های قدر از دعاهاتون بی نصیب نگزارید.

                                                                                        التماس دعا

نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 19:27 توسط دنيا | |


جدار آرزوهایم را می شکنم


همه را روانه می کنم


به سوی قلم و كاغذی كه روزی باد خواهد برد

چونان اندیشه های واهی كه تك به تك آنها را


به شوق بهار روی گلبرگهای گلهای كنار پنجره ات نگاشته بودم


و باد پرپر کرد و برد


همیشه حق با تو بود...


می دانم


دستم به خورشید نمی رسد


چشمانم هم كه بیهوده


آسمان سرگردان را می پاید


راستش را بخواهی


حتی نمی دانم برای پایان كدام جمله باید


شكل علامت سوال بشوم


تا جوابم را بدهی!


گاهی فراموش می كنم


برای درك فاصله ی من


تا غرور این حروف


اتنظار زیادی از تو دارم!

امان از دزدان واژه


تقصیر من نیست

باور كن قحطی واژه شده است


مطمئنم اگر سهراب هم حالا اینجا بود


مرا چون علامت سوالی واژگون


كنار شعرش می گذاشت


اما تو همچنان ...


مهم نیست


دیگر كار از كار گذشته است


بعد از غروب نمناك نگاه من و تو


خورشید هم درد بی درمان گرفته است


آری حق با تو بود


دستم به خورشید نمی رسید!

 
چقدر نیازمندم که

 سکوت طولانیم را گوش کنی!

نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 19:15 توسط دنيا | |

درهای زندگی بسته نیست همچنان كه ماه هیچگاه بخواب نمیرود
همچنان كه نفس تو از عشق آغاز میشود و به گلی در تپه های بهشت میرسد.
درهای زندگی  همیشه باز است همچنان كه آفتاب
هر روز در پیراهن تو میتپد،پنجره قلبت را باز
بگذارعطری زیبا میخواهند به دیرار تو بیاید.
دفتر چه خاطراتت را باز كن و سطر های سرد و
برهنه را بخوان،حتماً مرادرآخرین سطر خوااهی
یافت كه به همراه كبوتر ها به تو خیره شده ام.
مرا در ساقة یك شبدر گمنام و در ریشه های یك
گندم مهربان بخوان،من در بالهای یك سینه سرخ
خانه دارم من هر روز به هوا و آبهایی كه در زیر
پای تو میگذرند سلام میفرستم من سالها بیش از
آنكه زمین با خورشید دوست بوده با تو دوست
بوده ام اگر همه دفتر های جهان هم مال من باشند
نمیتوانند حرفهایم را برایت بنویسنداگر همه
روز ها مال من باشند  اگر همه شبها را در كاسه
من بریزند  اگر همه درختان بخاطر من مداد شوند
باز هم نمیتوانم گوشه ای از نگاه ترا بسرایم.
دلم در سینه میتپد و حرفهایم از دهان تو بیرون
می آید من بی تو یك قطره اشك نارسم.
درهای زندگی بسته نیست چون تو هر روز گلهای
آفتابگردان را به احوالپرسی من میفرستی....


عشق مرگ نيست زندگي است.

سخت نيست عين سادگي است.

 عشق عاشقانه هاي باد وگندم است

نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 21:32 توسط دنيا | |

بار خدایا باز دل به یاد تو فغان می كند.
نمی دانم در جستجوی تو دیرینه كتاب كهن تاریخ را مطالعه كنم یا چشم بر صفحه آسمان بدوزم؟  دل را به یاد موهبتهای تو آرام كنم یا به تعریف آفریده هایت؟
خدایا، گاه كه از همه نا آدمیها خسته می شوم یاد تو تحمل زیستن را برایم آسان می سازد. خدایا عشق زیباست اما كدامین عشق پرشور تر از عشق به توست كه یادت قلبها را به اوج لذتها می رساند و مرگ را زیباترین پدیده ها می سازد.خدایا، شرم مرا از آن باز می دارد كه از تو چیزی بخواهم چرا كه هر چیزی را قبل از آنكه بخواهم به من داده ای.
اما خدایا سه چیز را از كسی كه آفریدی دریغ مدار كه تا زنده ام توان خواندن نماز ایستاده را داشته باشم، كه  عشقت از دلم بیرون نرود و آن زمان كه مرا خواندی در راه تو باشم.
ای محبوب من، ما را پاك بگردان، پاك بمیران و پاك محشور بگردان كه تو رب العرش العظیمی ...


" نصایح بسیار زیبای زرتشت به پسرش! آنچه را گذشته است فراموش كن و بدانچه نرسیده است رنج و اندوه مبر قبل از جواب دادن فكر كن هیچكس را تمسخر مكن نه به راست و نه به دروغ قسم مخور خود برای خود، زن انتخاب كن به شرر و دشمنی كسی راضی مشو تا حدی كه می‌توانی، از مال خود داد و دهش نما كسی را فریب مده تا دردمندنشوی از هركس و هرچیز مطمئن مباش فرمان خوب ده تا بهره خوب یابی بیگناه باش تا بیم نداشته باشی سپاس دار باش تا لایق نیكی باشی با مردم یگانه باش تا محرم و مشهور شوی راستگو باش تا استقامت داشته باشی متواضع باش تا دوست بسیار داشته باشی دوست بسیار داشته باش تا معروف باشی معروف باش تا زندگانی به نیكی گذرانی دوستدار دین باش تا پاك و راست گردی مطابق وجدان خود رفتار كن كه بهشتی شوی سخی و جوانمرد باش تا آسمانی باشی روح خود را به خشم و كین آلوده مساز هرگز ترشرو و بدخو مباش در انجمن نزد مرد نادان منشین كه تو را نادان ندانند اگر خواهی از كسی دشنام نشنوی كسی را دشنام مده دورو و سخن چین مباش، نزدیك انجمن دروغگو منشین چالاك باش تا هوشیار باشی سحر خیز باش تا كار خود را به نیكی به انجام رسانی اگرچه افسون مار خوب بدانی ولی دست به مار مزن تا تو را نگزد و نمیری با هیچكس و هیچ آیینی پیمان شكنی مكن كه به تو آسیب نرسد مغرور و خودپسند مباش، زیرا انسان چون مشك پرباد است و اگر باد آن خالی شود چیزی باقی نمی‌ماند "

نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 21:38 توسط دنيا | |

مرگ

امشب به سوگ ارزوهایم نشسته ام و در غم نبودنت اشک فراق می ریزم

...
امشب شمع حسرت ارزوهای بر باد رفته ام ذره ذره اب میشود

...
امشب برای مرگ ارزوهایم لباس سیاه پوشیده ام

...
کاش امشب کسی برای عرض تسلیت به خانه دلم می امد

...
کاش امشب تو بودی و دلداری ام میدادی و دفتر کال ارزوهایم را ورق میزدی

...
اما...اما افسوس که تو نیستی و زندگی بی تو قشنگ نیست

 

نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 21:49 توسط دنيا | |

zan

از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت
فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد:چرا این همه وقت صرف این یکی می فرمایید ؟
خداوند پاسخ داد:دستور کار او را دیده ای ؟
او باید کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستیکی نباشد.
باید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند.
باید دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از
جایش بلند شد ناپدید شود.
ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشیده گرفته تا
قلب شکسته، درمان کند.
این همه کار برای یک روز خیلی زیاد است. باشد فردا تمامش بفرمایید .
خداوند فرمود:نمی شود !! چیزی نمانده تا کار خلق این مخلوقی.....
را که این همه به من نزدیک است،تمام کنم.
از این پس می تواند هنگام بیماری، خودش را درمان کند، یک خانواده را با
یک قرص نان سیر کند و یک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگیرد.

فرشته نزدیک شد و به زن دست زد.
اما ای خداوند، او را خیلی نرم آفریدی .
بله نرم است، اما او را سخت هم آفریده ام. تصورش را هم نمی توانی بکنی
که تا چه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد .


فرشته پرسید:فکر هم می تواند بکند ؟
خداوند پاسخ داد:نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد.
آن گاه فرشته متوجه چیزی شد و به گونه زن دست زد.
ای وای، مثل اینکه این نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در این یکی
زیادی مواد مصرف کرده اید.
خداوند مخالفت کرد:آن که نشتی نیست، اشک است.
فرشته پرسید:اشک دیگر چیست ؟
خداوند گفت:اشک وسیله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا امیدی،
تنهایی، سوگ و غرورش.
فرشته متاثر شد.
شما نابغه اید ای خداوند، شما فکر همه چیز را کرده اید، چون زن ها
واقعا" حیرت انگیزند.
زن ها قدرتی دارند که مردان را متحیر می کنند.
همواره بچه ها را به دندان می کشند.
سختی ها را بهتر تحمل می کنند.
بار زندگی را به دوش می کشند،
ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند.
وقتی می خواهند جیغ بزنند، با لبخند می زنند.
وقتی می خواهند گریه کنند، آواز می خوانند.
وقتی خوشحالند گریه می کنند.
و وقتی عصبانی اند می خندند.
برای آنچه باور دارند می جنگند.
در مقابل بی عدالتی می ایستند.
وقتی مطمئن اند راه حل دیگری وجود دارد، نه نمی پذیرند.
بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هایشان کفش نو داشته باشند.
برای همراهی یک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند.
بدون قید و شرط دوست می دارند.
وقتی بچه هایشان به موفقیتی دست پیدا می کنند گریه می کنند و وقتی
دوستانشان پاداش می گیرند، می خندند.
در مرگ یک دوست، دل شان می شکند.
در از دست دادن یکی از اعضای خانواده اندوهگین می شوند،
با اینحال وقتی می بینند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند.
آنها می رانند، می پرند، راه می روند، می دوند که نشانتان بدهند چه قدر برایشان مهم هستید.
قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد
زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند می دانند که بغل کردن و
بوسیدن می تواند هر دل شکسته ای را التیام بخشد
کار زن ها بیش از بچه به دنیا آوردن است، آنها شادی و امید به ارمغان
می آورند. آنها شفقت و فکر نو می بخشند
زن ها چیزهای زیادی برای گفتن و برای بخشیدن دارند

خداوند گفت:این مخلوق عظیم فقط یک عیب دارد

فرشته پرسید:چه عیبی ؟

خداوند گفت:قدر خودش را نمی داند

نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 22:56 توسط دنيا | |

قالب : پيچك